X
تبلیغات
خانم كوچك + پلیدیهای مادرشوهر من!

خانم كوچك + پلیدیهای مادرشوهر من!

اون شب چطوري گذشت؟!...

شوهرخان ۲ تا مسکن خورد و خوابید

منم مسکن خوردم و رفتم کلاه و لباسای خانوم کوچیک و در بیارم که بیدار شد و گریه کرد و ممه میخواست.

سریع تشک کوچولو و بالشش رو گذاشتم رو پام و تکونش میدادم که بخوابه

اما بچم هی گریه می کرد تعجب کرده بود  که بهش شیر نمیدم و سوزناک تر ناله می کردو می گفت

مممممممممه 

حتما پیش خودش فکر می کرد که چی شده که مامانم بهم شیر نمیده

ترسیده بودو داشت فکر می کرد چه کار بدی کرده

...شوهرخان روش و کرد اونور و گفت سرم درد می کنه و خواب رفت

ساعتای ۱۰و نیم بود

همینطور تکونش میدادم ..خیلی خسته بودم و سر و چشمم از درد آروم نمی گرفت..

وقتی تکونش میدادم گیج می شدو می خوابید...اما وقتی میخواستم بذارمش پایین دوباره شروع می کرد

دیگه داشت پاهام تیر می کشید و کمر و گردنم هم درد گرفته بود

تو تاریکی بیشتر حس بدی بهم دست می داد

یه موقع هایی می گفتم استفاده کنم و ذکر بگم چون هم شبه و ثواب داره و هم آروم شم..

فکر کردم باید الان ۱۱ و نیم باشه یه خورده ام نشسته چرت زدم

یواشی گذاشتمش پایین

رفتم براش آب بیارم که اگه بیدار شد بهش یه کمی آب بدم

رو ساعت که نگاه کردم دیدم ۱ و نیم بود!!

اومدم کنارخانوم کوچیک دراز کشیدم با تمام وجود احساس خستگی می کردم

البته روزای سختی واسه همه هست اما به خاطر جوشی که زده بودم و دلشکستگی و گریه ها بود که اینقدر داغون بودم

وگرنه اصلا ادم ناز نازی نیستم...

به خواب عمیقی فرو رفته بودم که دیدم خانوم کوچیک داره بیدار میشه و یه خورده فق فق می کرد

اصلا نمیتونستم تکون بخورم انگار که بدنم از کار افتاده بود

به زحمت چندتا ضربه آروم به پشتش زدم تا شاید بخوابه

یهویی پاشد و سر پانشست  با چشمای نیم باز خواب آلودش یه نگاهی تو تاریکی بهم کرد و دستم و بوس کرد و گفت م  م

جیگرم آتیشش گرفت دوباره اشکم سرازیر شد

گفتم شششش بخواب مامانی

 یهویی خیلی سوزناک و با حال  التماس گریه کرد و می گفت م م

دیگه داشت ازحال میرفت

شوهر خان و بیدارکردم  و گفتم یه دقیقه کنارش باش نترسه میخوام پا شم واسش شیرخشک درست

کنم ببینم تو لیوان می خوره یا نه

اونم یه خورده خوابالو غر زد که نمیییی تووووو  ننننمم و پاشد

واسش شیر خشک اوردم اما با دستش پسش می زدو گریه می کرد : م م   م م  م  م

وبهم مثل یه ظالم نگاه می کرد که دارم زجرش میدم

یه خورده اب خوردو دوباره گذاشتمش رو پام

شوهر خانم خوابید

ساعتای ۲ بود

برعکس شبای دیگه که هی میگفتم خدا کنه دیرتر  بگذره  که بتونم بیشتر بخوابم اون شب می خواستم

زودتر تموم شه ....اما اصلا نمیگذشت ...فکر میکردم ۵ شده ...امه ۲ بود!!!!

چقدر زجر آور ..دلم واسه اونایی سوخت که شب واسشون طولانیه

اما ما راحت میخوابیمو دوست داریم طولانی تر شه

تا ساعتای ۵ روپام بود بعد گذاشتمش پایین و یه چرتی زدم

خداروشکر تموم شد

خانوم کوچیک و گولش زدم که می ریم د د تا اروم شه و لباساشو پوشیدم و آنتی بیوتیکشم دادم

شب بازم یه خورده خون از گوشه لبش امده بود

شوهرخان سر حال شده بودو همه چی یادش رفته بود

گفت وای من اصلا نمیتونستم پاشم!!

بردیمش خونه مامان و رفتیم سر کار ... احساس می کردم یه تریلی ازروم رد شده ...خسته و کوفته بودم

ظهر دلم نمیخواست برم خونه....از یه طرفم دلم واسش تنگ شده بود

از یه طرف تحمل دیدن صورت ورم کردشو نداشتم....و از یه طرف اگه باز شیر خواست؟....

 

ظهر که رفتیم خونه مامان هم صبح و هم نزدیکای ظهر بهش غذای نرم داده بود

وقتی رفتم تو زیاد تحویلم نگرفت و داشت بازی می کرد

منم خیلی بهش گیر ندادم که دوباره یاد م م نیافته

تو آشپزخونه با شوهر خان غذا خوردیم و دوباره رفت

بابام داشت خانوم کوچیک و سرگرم می کرد که بخوابه

منم یواشی رو مبل نشستم که نفهمه

 

مامانم می گفت بی خیال شیرش بده خیلی بی حال بود ...بی تاب بود ... نا نداشت... ببین چقدر سریع زیر چشاش گود افتاده

گفتم نه!!

اما یهویی خانوم کوچیک پا شد اومد تو بغلم و با عصبانیت و یه حالت طلبکارانه بامزه گفت  م  م

و دستشو می کرد تو پیراهنم

خیلی خنده داربود

مامانو باباهم میخندیدن و می گفتن بی خیال بده بهش

دیگه طاقت نیاوردم و بهش شیردادم

با چه ولعی خورد

وقتی پاشد یه نفس عمیق کشید

مامان گفت بچم آروم شد ...جون گرفت

خودمم خیلی اروم شدم

 

و بالاخره اینکه فقط یه روز و  یه شب شیر نخورد

 

عصرم زنگ زدم یه دکتر اطفال  گفت نه گناه داره بچه رو از این سن از شیر بگیریش مهم نیست

بهش بده...

و فعلا دندونش بهتره ... فقط چون شیرش دادم یه خورده کجه.... یه کمیم لقه

آنتی بیوتیکشم تموم شده و امیدوارم که دیگه مشکلی واسه دندونه پیش نیاد و خودشو بگیره

 

شمام دعا کنین که یه وقت سیا نکنه که قرارباشه بکشیمش و خوب بشه ....

 ازهمه تون ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط   | 

حس تنهايي عميق

سلام .

خوبيد همه . خيلي خسته ام ....اين دوهفته اي واقعا سخت گذشت..


اون شب مي دونستم شب سختي در پيش دارم..واسه همين به شوهر خان گفتم بريم خونمون.... چون خانوم كوچيك عادت داره به شيرخوردن شبا و ميدونستم كه خيلي گريه ميكنه و نميذاره بخوابيم ...

اما شوهرخان گفت بمونيم همین جا خونه مامانت ومن گفتم اينا ازصبح كلي جوش زدن و بچه رو  دوبار دكتر بردن و

بابا هم كه ديروز دكتر قلب بوده ...بريم خونه كه لااقل اونا بتونن استراحت كنن كه فردا كه بايد بريم سر كار دوباره خانوم كوچيك و  بايد نگه دارن...

(حرفم منطقي بود نه؟)

همه خيلي جوش زده بوديم ومنم كه از ظهر همش گريه كرده بودم داشتم از سردرد ميمردم...

شوهرخان توراه باهام دعوا كرد و گفت: دارم مي گم بمونيم حرف گوش نميكني!!!

دوباره واسش توضيح دادم و گفتم لااقل اونا يه استراحتي بكنن... واسه چي همه نتونيم بخوابيم خواهرم هم فردا صبح زود كلاس داره تا شب...

كه خيلي عصباني فرياد زد : خوب بگو بيرونت كردن!!!!!

خداي من اين همه زحمت مي كشن اون بيچاره ها اون موقع....

ديگه جوابشو ندادم چون ناي جواب دادن نداشتم...

تو ذهنم با خودم حساب مي كردم:

10تومن ويزيت دكتر صبح+8 تومان ويزيت دكتر عصر + پول داروها = بيست و چهار پنج تومن بابا اينا داده بودن

و مي دونستم مي گن فداي سرش و ازمون نمي گيرن 

درحاليكه مادرشوهرم يه بار كه گفته بود يه چيزي واسش بگيريم شده بود 14 و 800 كه 15 تومان داد به شوهرخان  و گفت 200 تومن منو بده زود حساب حسابه ، كاكا برادر!!!

جلوي همه !!!خوب يواش بهت ميداد نمي خوردش كه دويست تا 1 تومني رو ..اون موقع اين.....

حالم بدتر مي  شد...


رسيديم سر كوچه كه يهويي شوهر خان گفت كليد خونه كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واي يادم رفت از مامان بگيرم اخه صبحي در خونرو قفل كرده بودن و خانوم كوچي كو برده بودن....

و شوهر خان چنان ترمزي كشيد و بچه كه داشت خواب مي رفت پريد...

وشروع كرد به دادو بيداد...

گفتم كليداي خودت كجاست .گفت نمي دونم نيست !!!!!!

ودعوا با من كه چرا حواست و جمع نمي كني؟؟بيا خودت بشين پشت ماشين من سردردم نميتونم...

باوركنين خودم داشتم كور مي شدم اما حرفشو گوشكردم و خانوم كوچيك و گرفت نشست اونور...


خوب منم خسته ام ...منم سر دردم .....منم جوش زدم .... تو كه نموندي كنارش .... تو كه رفتي دنبال كارات و كلاست .... نيامدي حتی ببريمش دكتر........... همه اتفاقام تقصير تو خودخواه بود... حالام چون خسته اي ناراحتيت رو بايد سر من خالي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


همه اينا همينطور كه ميرفتم .... فقط از ذهنم مي گذشت و نه تحمل به زبون اوردنش و داشتم و نه حوصله بحثو.......

تا اينكه كليدا رو گرفتم و باز امديم طرف خونه ............ ديگه داشتم خفه مي شدم.....

اون از بچم كه به خاطر لج بازي و ندونم كاري شوهر خان به اين روز افتاده بود و قلبم و مي سوزوند...


اونم از خودش كه عوض اينكه دلداريم بده و پشت و پناهم باشه ....بدتر شونه خالي مي كنه و ميكشه كنار و

بدتر ناراحتيشو سر من خالي ميكنه....يه ترسو كه توي همه شرايط سخت تنهام گذاشته و توان تحمل و

همراهي و همدلي رو نداره!!!!!!!!


به ناچار اشكم سرازير شد و بغضم تركيد ...همين طور كه  ماشين و ميروندم به پهناي صورتم اشك مي ريختم

حتي جلومو نميديدم..... اما بي صدا .... كه اعتراض نكنه و دوباره دعوام كنه.....

فقط بهم گفت دوباره آبغوره گيريت را افتاد...


رسيديم خونه ...بچه رو برد بالا و گفت وسايلو خودت بيار بالا.....

خيلي خوشحال شدم چون تنها شدم تو ماشين...

نه شوهر خان بود كه دعوام كنه

ونه مامان و بابا كه هم غصه بخورن و جوش بزنن و دعوام كنن


ديگه منفجر شدم .... همينطور كه پشت فرمون بودم هاي هاي گريه كردم

 و وقتي خالي شدم و به هق هق افتاده بودم يه ذره توكوچه قدم زدم و بعد وسايل و برداشتم و رفتم بالا....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط   | 

خانوم كوچولوي من زمين خورد و ضربه بدي دید

سلام دوستاي خوبم

ميدونم منتظر گذاشتن كار بديه

اما خوب يه موقع هايي يه مشكلاتي پيش مياد............


ميدونيد ما واسه خانوم كوچيك كالسكه نگرفته بوديم چون فكر ميكرديم زياد استفاده نشه يا توش بند

نميشه....دوسه ماه پيش شوهر خان واسش يكي ازاين چرخ ها گرفت كه يه دسته داره پشتشون و بچه ميشينه توش و ما بااون دسته چرخ و هدايتش مي كنيم....


چون چند وقته هواسرد شده و به خاطر اينكه مريض نشه ديگه بيرون و پارك و چرخ سواري تعطيل شد ....تا اينكه دوشنبه عصر ديدم شوهرخان چرخ و اورده بالا و تو حموم شستش كه خانوم كوچولو باهاش بازي كنه

البته هنوز نميتونه خودش سوارشه و پاهاشم به ركابش كه نمي رسه...

من دوست نداشتم چرخ و بياره ........گفتم نميتونه سوار شه خطرناكه...

اما شوهر خان با چرخه سرگرمش مي كرد و اونم دوست داشت

شبش حس خوبي به چرخه نداشتم .دوست نداشتم تو اتاقي كه ميخوابيم باشه


روز بعد مامان اومد پيش خانوم كوچيك و مارفتيم سر كار


ساعتاي 10 مامانم زنگ زدو گفت مي برمش خونه خودمون


...وقتي ظهر رفتم از دور تو خونه مامان ديدم دو تا عروسك جديد گرفتن براش كه بازي كنه

داشتم فكر مي كردم كه چي شده كه مامان شوهر خان و هم صدا كرد و گفت كه چي شده...


خانوم كوچيك رو چرخش نشسته بود كه يهويي مامان ديده كه جيغش درامده و افتاده كنار چرخ روقالي


وقتي بغلش كرده ديده يه عالمه خون از دهنش مياد و سريع زنگ زده به بابام و كلي باهاش ور رفتن تا خونش بند امده بود

اما وقتي رفته بودن خونه خواهرم ديده بود كه دندون بالا و جلوي دهنش خم شده و رفته تو ...... يعني تقريبا كنده شده بوده

مامانم كلي خودشو زده بود و سريع برده بودنش دكتر دندون پزشك و اونم جاش زده بود

اما ظهر دوباره رفته بود عقب

هنوز از دهنش آب و خون ميامد و لب و صورتش ورم وحشتناكي داشت.....


نفسم بند اومده بود حتي نميتونستم گريه كنم...واقعا شوكه شده بودم.....

شوهرخانم خيلي ناراحت بود و همش مي گفت كاش چرخ و نياور ده بودم .


بايد صبر مي كرديم تا عصر بريم پيش متخصص دندونپزشك اطفال ........


شوهر خان كلاس داشت و ما گفتيم كه بره و خودمون عصر برديمش دكتر


و دكتر گفت كه بهش دست نزنيد تا كم كم جاي خودشو بگيره و لبشم ديگه خون نميامد وگرنه بخيش مي كرد......

گفت فقط مواظب باشيد عفونت نكنه و آنتي بيوتيك داد بهش و سرم نمكي واسه شستشو و مسكن..


ولي بدتر از همه گفت تا چند روز نه بهش پستونك بده و نه شير خودت تا دندون محكم شه و جاي خودشو بگيره....

خدای من چطوری به این کوچولوی بیچاره که شدیدا وابسته است و مخصوصا شبا ُشیر ندم

چطوری طاقت بیارم

چطوری طاقت بیاره

دندونشو چیکار کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط   | 

روزاي سخت

دوستاي خوبم منو ببخشيد واقعا يه موقع هايي اينقده كار ميريزه سر ادم كه نميتونه بياد بنويسه اما

خوبه همتون بدونيد و شايدم ميدونيد كه هميشه اگه وقتم نداشته باشم سر ميزنمو پستاي جديدتونو

مي خونم ببينم چطوره حالتون حتي يه موقه هايي نمي رسم جواب نظراتونو بدم اما برام مهمه كه بيام

و ببينم شما چيكار كرديد....

...

خواهر شوهرم كم كم بهتر شد و دكتر گفته بود كه داروها جواب داده و بيماري كنترل شده و همين طور ادامه بده تا گلوبولهاي خونت به حد طبيعي برسه و بعد اگه شد مقدار داروها رو كمتر ميكنيم و فعلا نيازي به پيوند و اين طور چيزا نيست

 آخراي زمستون بود. يه شب شوهرخان گفت بريم خونه مامانم سر بزنيم و گفت شوهر خواهر شوهري واسه يه كاري بايد ميرفته بندر و خواهر شوهريم واسه اينكه روحيش  بهتر شه رفته باهاش و امده بودن.

 وقتي رفتيم ديدم همه جا كثيف و به هم ريخته است و نرده بان وسط اتاق و داشتن كاراي خونه تكوني  مي كردنو پرده هارو آماده مي كردن

 اصلا اين وضعو دوست نداشتم چون خانوم كوچيك مي خزيد و همه جا هم پر خاك و پيچو ميخو اينطور چيزا بود خواهر شوهرم پيداش نبود و فكر كنم بالا تو اتاقش بود..... واسه خانوم كوچيك يه لاك پشت عروسكي اورده بود با يه لباس كوچولو و يه جفت كفش خرگوشي كه خيلي حيف شد چون كوچولو بودن

 از مادر شوهرم سوال كردم كه بهتره خودش كجاست بيرونه نمياد؟

 مادر شوهرم گفت :چميدونم بالاست  برو بگو بياد

 رفتم بالا درو كه باز كردم ديدم كنار بخاري تو رخت خوابش خوابيده ....صداي درو كه شنيد چشماشو باز كردو وقتي منو ديد وسط رختخوابش نشست و سلام كرد

 منم سلام كردمو گفتم : كجايي بابا  خوابيدي  پاشو بيا پايين

 اما اون يهويي زد زير گريه

تمام موهاي بدنم يه لحظه سيخ شد رفتم محكم گرفتمش تو بغلمو گفتم خدا مرگم بده چرا گريه مي كني؟ و خودمم به سختي جلوي اشكامو نگه ميداشتم....

 خيلي بد بود خيلي دلم سوخت آرومش كردمو يه خورده باهاش حرف زدم

 فكرشو منحرف چيزاي ديگه كنم از شوهرو مادر شوهرش پرسيدم ويه خورده  درددل كردم واسش و از شوهر خان كه همش غر ميزنه و دادو بي داد را ميندازه و من بايد همش گريه كنم و گفتم اون موقع هام همين طوري بود؟

گفت نه !و...

..بعدم گفتم پاشو بيا پايين گفت باشه تو برو منم ميام گفتم پس طولش نديا من اونجا با مادرشوهر

تنهايي چيكار كنم خوش نميگذره پاشو توام بيا ديگه

 اونم گفت باشه و موقعي كه ميامدم پايين شوهرش زنگ زد به گوشيش ...

 ديدم دير كرد اينبار با خانوم كوچيك رفتم پيشش و اونم يه خورده بغلش كردو باهاش بازي كردو گفت ميام..

 رفتم پايين مامانش گفت امد گفتم خوابيده بود گفت ميام كه مادر شوهرم گفت:

تورو خدا ميبيني....به خدا اگه اين تو خونه يه كاري ميكنه.... بايد بپزم بيارم پهن كنم ... خانوم بياد آماده بخوره!!!!!!!!

 ...تورو خدا مي بينيد من فكر كردم خوب شايد نميدونه دخترش چشه؟ اما به هر حال مريض بود و

مادرش هم كه ميدونست يه مريضيه خونيه و....بازم اين حرفو ميزد.!

 شوهرش اومد اونجا و با خانوم كوچيك بازي كردو جايي كار داشت و به اصرار شوهر خواهري رم برد همراش كه تنها نمونه توخونه و هي فكرو خيال بكنه..

 ومنم پيش خودم فكر كردم كه خواهر شوهرم واقعا شانس اودرده كه با همچين خانواده اي يه همچين شوهري گيرش اومده...

 يه روز تو خونه بوديمو خواهر شوهر بزرگم داشت با شوهرخان تلفني در مورد مريضي خواهرشوهري حرف مي زد كه شوهرم عين اين دكتراي علامه گفت مي دوني كه اين بيماري يه نوع سرطان خونه..

 ديوانه!!من يهويي چشام گرد شد آخه اون بيچاره كه نميدونست .

 بعد اينكه قطع كرد با شوهرخان دعواكردمو زنگ زدم بهش ديدم داشت گريه مي كرد و كلي بهش گفتم كه از دختر عمم پرسيدم گفته نوع قابل كنترله و طوريش نمي شه و اين حرفا كه آرومش كنم...

 اونم گفت شانس اورده كه شوهرش آدم خوبيه .... وگرنه مامان و باباي من كه پايي نداشتن اين همه تو بيمارستانهاي تهرون دنبال كاراش بدون...!

 اون شب شوهرم  بهم گفت كه خواهر شوهرم نميتونه بچه دار بشه .....!!

 البته خواهر شوهر بزرگم بهش گفته بود و چيزي به من نگفته بودن..

 خداي من چقدر بد

 باخودم فكركردم چقدر ناراحت ميشه وقتي ميبينه شوهرش خانوم كوچيك و بغل مي كنه و يا از بچه خواهرش

 كه يك ماه بزرگتر از خانوم كوچيكه حرف مي زنه و اظهار دلتنگي مي كنه براش چون اونا تهران هستن

 بعدش كه دوباره تحقيقات كردم فهميدم به خاطر داروهاشه چون روي جنين اثر ميزارن و نميتونه داروهاشم قطع كنه چون خيلي سريع گلبولاش زياد ميشن

 يادم مياد اون اولاي عقدشون كه خانوم كوچيك  هنوز ني ني بود و يه موقع هايي حتما بايد يكي بغلش مي كردو مي گردوندش خواهر شوهري بغلش مي كردو  مي گفت بده من و تمرين مي كرد ... بعد مي خنديد و مي گفت اوووووه چقدر سخته .... چه حوصله اي داري... و مي نشست كنار نامزدش و مي گفت : خوشكله نه ؟...و بعد مي گفت بچه ما هم خوشكل مي شه چون من همش به اين نگاه مي كنم...و برق آينده تو چشماش بود

....

 مثل هر دختر ديگه اي كه فكر مي كنه به آينده و چي مي ميشه و بچه و شوهر و  عروسي....

 از يه طرف خدارو شكر مي كردم به خاطر خانوم كوچيك و سلامتي و از يه طرف ديگه بهت زده وغمگين بودم به خاطر خواهر شوهري ....

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط   |