وقتی رفتم یه سلام کلی کردم بهشونکه دور هم بودن ...
یادم نیست جواب داد یانه برام مهم نبود ...خواهر شوهر یه خورده برنج دمپخت کرده بود و مرغ اورده بود واسه جوجه کباب...مادر شوهرم سرگرم به سیخ کشیدنشون بود..
شروع کرد با خانوم کوچیک حال و احوال : جیگرت بشم سلام نمیکنی....فقط پای تلفن می گی سلام؟!
دختر بد؟
گفتم شاید نفهمیده ومنم گفتم با لبخند : سلام کرد شما نشنیدین...
خانوم کوچیک یه جا بند نمیشد اینام اینقده دیر اومده بودن که سایه کامل گیرشون نیومده بود...وسط خاک و خل تو سایه آفتاب نشسته بودن.
بقیه بچه ها خوب بزرگتر بودنو تو سایه اما اون همش تو آفتاب می دوییدو میخواست بره ببینه اون دوردورا چه خبره...
به شوهر خان گفتم بگیرش تو آفتاب نره..
یهویی مادرش گفت : نه بزار بچه بازی کنه ...حرص نخور(پسرش) ، بچه زمین باید بخوره پا شه...تو خاک و خل بازی کنه مقاوم شه ولش کن بزار بره...
خیلی عصبانی بودم چون شوهرخان به اندازه کافی بی خیال هست ...ا.نم بچه با بدن ضعیف که تازه بعد 14 روز مریضی خوب شده بود تو اون گرمای آفتاب که خودمون داشتیم می پختیم...
به شوهر خان گفتم میخوای بگم بابا بیاد دنبالش ببردش که مریض نشه...گفت:نه.
شد موقع ناهار...سفره یکبار مصرف! پهن شد ..خواهر شوهر که از همون اول اومده بود چهار زانو پهن شده بود روزمینو تکون نخورده بود یعنی میزبان بودن و شوهرشم کارداشت و نیومده بود....خیلی از وسایلم که بقیه اورده بودن...
برنج دمپخت له شده + هر نفر چندتا تیکه کوچولو جوجه کباب خشک + ۲تا بطری دوغ که فقط با کمک دوغها از گلومون می رفت پایین...خانوم کوچیک هیچی نمیخورد ...خواهر شوهر کوچیکه که همیشه باید کنار شوهرش بشینه اما هیچکس به ما تعارفی نکرد و شوهر خان اونور تو آفتاب نشست ...گفتم بزار خانوم کوچیک بیاد پیش من تا تو سایه باشه و غذابدمش گفت نمیخواد..
خانوم کوچیک پاشد رفت اون دورا ... اومدم پاشم بیارمش شوهر خان گفت نمیخواد و پسر خواهر شوهرو که ۷ سالشه گفت بیارتش...
دم سکویی که مانشسته بودیم نتونست بیارتش بالا و بچه دهنش خورد لب پله و گریش شدیدا در اومد...من خیلی ترسیدم چون یه بار دیگه که گفته بودم زمین خورده بود و لبش زخمی شد و دندونش...
پا برهنه و درحال سکته دوییدمو دیدم تو دهنش پر خونه
پسر بزرگه خواهر شوهر بزرگی بغلش کردو با هم رفتیم دهنشو بشوریم ...شوهر خانم یه خورده دیرتر!!! اومد دنبالمون ...مادر شوهرم میگفت نه نه طوری نشده
داشتم میلرزیدم و از خونسردی و بی تفاوتی شوهرخان عصبانی بودم ...شوهر خان نگا کردو دید که دندونش طوری نیست و تو دهنش یه کمی زخم شده ...و به من با عصبانیت گفت بابا طوریش نشده...
منم باعصبانیت زنگ زدم و به مامانم گفتم اینا میخوان بچه منو بکشن و بابا هم گفت ما الان میایم دنبالش...وقتی برگشتیمو نشستیم سفره جمع شده بود!!!درحالیکه من غذانخورده بودم!!!البته نمیخواستم اما لااقل یه تعارف!
دیگه آروم شده بودیم ...که من زنگ زدم که بگم نیان دنبالش و بابام گفت ما دم پارکیم بیارش...و من یواشکی به شوهرخان گفتم و اون شدیدا عصبانی شدو گفت بگو برن نمیخواد...با باهم از اینور نگران بود و عصبانی ...به خواهر شوهر بزرگی گفتم که راضیش کنه که بابام ناراحت نشه..اونم گفت نه طوری نیست بزار باشه!!
که مادر شوهر فهمید ....و بعد گفت نه بزار بره بهتر !من همون اول میخواستام بگم بزاریدش اونجا !!!(درحالی که دستور خودش بود)
شوهرخان میگفت نمیخوام ...مادر شوهر که فهمید داشت یواشکی غرغر میزد که شوهرخواهرشوهربزرگی گفت بزارید بره!!اگه خدایی نکرده طوری بشه تقصیر شماست...
بابام زنگ زد به شوهر خان اون گوشیو داد به من و بابا با عصبانیت گفت بگو بچهرو بیاره وگرنه میام آبرو ریزی را میندازم و این حرفو به شوهرخانم زد...(البته این اولین باری بود که بابام با عصبانیت باهاش حرف زد و خوب نگران بود )
وای خدای من داشتم می مردم !!! تو اون حال نفهمیده بودم چیکار کنم و اشتباه کردم که زنگ زدم و حالا این همه دردسر....
گفتم بزار برم بگم که برن گفت نه...دیگه خواهر شوهر بزرگه سوییچ ماشینشونو داد تا با اون برم...
رفتمو گفتم ولش کنید من اونموقع عصبانی بودم اما بابا کوتا نمیومد...
دیگه خواهر شوهر بزرگی راضیش کرده بود که بیاد تا اونا از نگرانی در بیان..
خلاصه بابا خیلی خوب با شوهر خان حرف زد حال و احوال کرد و گفت : خودتون میدونید که این بچه خیلی شیطونه و بلا سرخودش میاره و یه اکیپ میخواد که مواظبش باشند ...دختره و خدایی نکرده زمین بخوره طوریش بشه ...اونوقت ۴روز دیگه چطوری عروسش میکنی و کلی نصیحت کردو گفت بچه که تا دیروز پرروز اینقده مریض بود و بهتر بود میاوردید پیش ما و خودتون راحت میومدید...و شوهر خان قبول کرد و دادش رفت...
تو راه کلی باهام دعوا کرد و عصبانی شده بودو میگفت این چه حرفیه که بابات زد آبروریزی میکنه....گفتم خوب عصبانیو نگران بودو...
وقتی اومدیم نشستم کنار خواهر شوهر کوچیکی و شوهرش ...مادر شوهر روش اونور بود و شوهر خان عصبانی قهر کرده بود...دیگه طاقت نیاوردم و از شدت ناراحتی و استرس اشکام شروع کرد به ریختن و یه خورده با خواهر شوهری درددل کردم....شوهرشم خیلی ناراحت بود به خاطرم...و خواهر شوهری یه خورده دلدلریم داد...
که مادر شوهر شروع کرد ...نمیدونم تا ما برگشتیم چی شده بود که شوهر خواهر شوهر بزرگیم عصبانی واسه خودش رفته بود یه طرف دیگه ....
خلاصه بگم کلی غر زد و هر چی ازدهنش در میومد بار منو خونوادم می کرد....
خواهر شوهر بزرگی و کوچکی می گفتن بسه دیگه مامان....
اونم می گفت : نه بزار بگم ... فکر میکنید ملت چرا سرطان می گیرن ...چون حرفشونو نمیزنن...منم باید حرفامو بزنم!!
می گفت حالا این بچه می ره مهد چشه؟(بچه خواهر شوهر دومی که سه روز تو هفته صبح ها ...4 ساعت ...کنار خودش )
که شوهرش گفت نه بابا خدا خیرشون بده کاش یکی بود اینو نگه میداشت!
خواهرشوهر کوچیکه همش می گفت ولش کن و یه آنگ از رو مبایلش گذاشته بود یادم نمیاد چی بود اما بیشتر اشکم می ریخت شوهرشم زیر لب یه چیزی به مادر زنش میگفت و خیلی ناراحت به من نگا می کرد به خواهر شوهری می گفت خواموشش کن بابا این آهنگه بدر گریه آوره...
منم هیچی نمیگفتم که شوهر خان یه کاری کنه اما اون حتی گریه منو ندید!!!!
بعد مادر شوهر یه متلک بار دامادش کرد که هرهفته میره نماز جمعه ...اونم بی اینکه چیزی بگه پاشد رفت پیش داماد بزرگه و رفتن اون دوردورا باهم صحبت می کردن...
دیگه یهویی حرف خونه رو کشید وسط...
گفتم سند ازدواجتونو بدید از روش واسه برادرشوهر خونه ثبت نام کنم ...مادرش!!!!!!(چه ربطی داره)نذاشت!!!حالا خیر میبینه از زندگیش؟؟؟!!!
خوب من عضو تعاونی مسکن ادارمون هستم و خودتون میدونید یه موقعهایی بخوان کاری بکنن یا زمینی چیزی بدن ، استعلام میکنن که چیزی به اسم نباشه اونوقت من همه اینارو از دست بدم واسه یکی دیگه؟؟؟
دیگه پا شدمو منم رفتم اون دورا وایسادم و شوهر خانم مثل یه بچه لوس نشسته بود لبه سکو نزدیک مامانش و پشتش به ما بود....
درسته حالا من یه اشتباهی کرده بودم ولی اون لحظه جای همه اونا فقط حمایت شوهر خان و تو جمع خانوادش میخواستم که اینقده بی غیرت بود که گذاشت مادرش جلوی داماداش و بقیه همه چی بهم بگه و بقیه واسه اشکای بی صدای من دل بسوزونن و اون حتی نیومد بگه پاشو بریم اونور که این همه حرف نشنوی و یا....
خلاصه دوتا خواهر شوهر اومدن دنبالم و پیشم نشستن و کلی دلداریم دادن و منم کلی واسشون درد دل کردم...بعد پاشدیم رفتیم کنار شوهراشون...خواهر شوهر بزرگی خیلی شوهر خوب و رمانتیکی داره ...گفت شوهرش حوصله حرفای مامانو نداشته و میگفته بگو بس کنه...اعصابم خورد میشه و پا شده....
داشتیم در مورد این اتفاقا بحث می کردیم شوهر خواهر شوهر کوچیکی به زنش گفت خدا وکیلی اگه مامان من این حرفا رو که مامانت به عروستون زد به تو می زد چیکار می کردی؟؟؟!!
اونم مکثی کردو سرش و انداخت پایین و گفت : خوب من جوابشو میدادم....
شوهر خواهر شوهر کوچیکی شروع کرد و با عصبانیت در مورد این چیزا با زنش و خواهر شوهر بزرگی حرف میزد...
داشتیم با خواهر شوهرا از دستشویی میوامدیم که خواهر شوهر بزرگی شوهر خانو بلند صدا کرد که بیا ...میخواست آشتیمون بده ...اما مادرش گفت برید گم شید سرش درد می کنه نمیتونه بیاد!!!!!
اما بعدش پاشدو اومد با بچه های خواهرش بازی می کرد...
خلاصه اونروز واسه ما روزی شد...
شب !!! که میخواستیم برگردیم (چون عصر میخواستیم برگردیم مادرش بهش گفت نه کجا میخوایم تا آخر شب بشینیم)
یهویی جلوی همه مادر شوهر شوهر خانو صدا کرد و اونم مثل بچه های لوس رفت پیش مامانش و در گوشی مادرش یه چیزایی بهش گفت...
تا خونه وحشیانه رانندگی کردو گفت:بچه رو هرکی برده بگو برگردونه...
وقتی رفتیم تو خونه دیدم شوهرخان عین وحشیا دوتا تلفونو از بیخو بن کند !!! وچون بعد از اونکه مامان اینا خانوم کوچیکو بردنتو ماشین گوشی خوکشلمو پرت کرد کف ماشین همه چیزش از هم در اومد!!! موبایلم نداشتم و دیدم الان درو قفل میکنه ...پریدم از خونه اومدم بیرون!!
حتی پول تاکسیم با خودم نداشتم ...اومدم بیام در خونه پسردایی مامان که همسایمونه که تلفن کنم که دیدم
خواهر شوهر بزرگی اینا اومدن که دوچرخه پسرشونو ببرن...
شوهر خان خیلی عادی اومد تو پله ها و به من گفت : خریدی؟!!!!!
منم نامردی نکردمو همه چیو منفجرانه و با گریه گفتم...
چقدر شوهر خواهر شوهرم ناراحت شده بودو چقدر نصیحتش کرد و خواهر شوهرم هم همینطور
دیگه دیدن از خر شیطون پایین نمیاد و دنبال بچه نمیره گفتن ما میریم میاریمش یا باهم بیاین بریم که شوهر خان گفت نه میایم...
و من خوشحال نشستم تو ماشین و پشت خواهر شوهر اینا را افتادیم ...رسیدیم به 4 راه که اونا باید مستقیم میرفتن و ما سمت راست که همچین که اونا رد شدن شوهرخان دور زدوبرگشت خونه!!!!
خیلی دعوای بدی بود
زنگ زدم بابام خانوم کوچیک و بیاره ...گفت نه خودتون بیاین دنبالش ...میخواست از دل شوهرخان در بیاره...
خلاصه با اون اوضاع خونه ام نمیومد بهتر بود...اینقد گریه کرده بودم که چشام وا نمیشد...سعی می کردم بخوابم اما شوهر خان یهویی شروع میکرد به غر زدن
حالا بچه که نمیمرد.......! اگه هم خورد زمین طوریش نشد با این کاری که کردی همچین میزنم تو سرش که ...!! اونوقت راضی بشی به تو پارک بودنش!!!
صبح روز بعد که پاشدم برم اداره دیدم قیافم خیلی ضایع است و مجبور شدم الکی!!!مرخصی بگیرم
شوهر خان داشت تندوتند صبحونه میخوردو یه خورده صحبت کرد باهام مثل اینکه حلش بهتر شده بود اما من دوباره اشکام ریخت و گفتم کار من اینقد بد نبود که اینطوری باهام رفتار کنید...
چرا گذاشتی تو اون جمع احساس تنهایی و ترس و بی پشت و پناهی کنم ؟؟؟؟
چرا نشستی و گریه هامو جلوی اونا تحمل کردی؟؟؟
...
گفت من همش به مامانم می گفتم که ولش کن چیزی نگو خوب ساکت نمیشد...
من اصلا ندیدم که تو داری گریه می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب چرا نشستی حرفاشو گوش کردی؟پا میشدی ازاونجا میرفتی!!!!
گفتم نشستم که ببینم تو غیرت داری یانه!
خلاصه اونروز مامان که خونه نبود و رفته بود دنبال یه سری کار .بابام گفت ناهار بیاید اینجا و خودش سبزی پولو و ماهی گذاشت بود ...شوهر خان اول گفت میام ...بعد بامبول در اورد ...میگفت این چه حرفی بود بابات زد آبروریزی میاد میکنه؟!!!
و منم گفتم بعد 4 سال بابام یه حرفی که اونم توهین نیست زده....چون نگران خانوم کوچیک بوده ....پس من با این حرفایی که مامانت از اون اول تا حا لا و دیروز زده باید چیکار کنم؟
بالاخره رفتیمو ناهار ائنجا بودیمو بابام خیلی خوب برخورد کرد که از دلش دراد....بعد ناهارم به خاطر شوهرخان سریع برگشتیم خونه...
و جالب اونجاست که 3 روز بعد مادرشوهر زنگ زد به شوهر خان که خواهر شوهر بزرگی از اونروز غیبش زده و تلفن و موبایلا شونم جواب نمیدن یه زنگ بزن ببین کجان..
که معلوم شد به خاطر کارای اونروز مادر شوهر قهر کردن!!!و شوهرش اینقدر ناراحته که گفته تلفنم نزنید...
که هنوزم از اونروز شوهر خواهر شوهر که نرفته و خواهرشوهریم چند روز پیش یه عصر کوچولو رفته بود سر زده بود...
حالا پررو مادرش بهش گفته بودو اونم به من می گه که هفته دیگه جمعه دعوت ما پارک جنگلی...
برنامه ریزی شون طوری بود که روز تولد خانوم کوچیک باشه
من خودم میخواستم که اونروز همشونو دعوت کنم و سالاد الویه و دسر موزاییک و رنگین کمان و ... کلی دیگه ازاین چیزا که سورپرایز شن اما حالا.......
داد زدم سرش که مامانت ر*ی*ده رومن!!!!(معذرت میخوام منفجر شدم دیگه)
اونوقت میخواد دعوتش کنم که پزشو جلوی داماداش بده که اینهمه بهش حرف زدم اونوقت...
خلاصه کوتاه اومد...
اینقده اون چند روز حرص خورده بودم که سینم شدیدا درد می کرد ...گشتم و واسه خودم غده ام پیدا کردم توش...خیلی حالم و مخصوصا حال روحیم خراب بود دیگه از ترس رفتم دکترو سنو ...
گفت مهم نیست یه سری کیسته !!
مامانم گفت آخه تو داری بچه شیر میدی و جوش زدی واسه همین سینت درد گرفته...
خلاصه تولد امسال خانوم کو چیکم بی سروصدا گذشت .....
بر باعث و بانیش لعنت!!!!
و دو هفته بعدش دوباره گفتن و حتی باباش 25 هزارتومن!!!!!!!!! بهش داده بود که دعوت کنه....
خلاصه یه جمعه دیگم حروم شده از صبح زود مشغول آشپزی و کارام شدم.....
خواهر شوهر بزرگی که گفتن نمیان....
مرغ رب گوجه ای سرخ شده و برنج ایرانی مخلوط با یه ذره هندی که هم شکلش خوب شه و هم عطرش با روغن حیوانی و زعفران فراوان و ته چین و سالاد و کلی وسیله و دیس و لیوان و خلاصه کلی در دسر و همه چی ...
رفتیمو یه سکوی تمیز تو یه قسمت سایه و دوراز خاک و خل زیر درختا پیدا کردیم ...
وقتی مادر شوهر اومد نمیخواستم بهش سلام کنم وخواهر شو.هر خیکیه دومی و بچه هاشم با اونا بودن و سلام حال احوال کردیم و من فقط یه سلام اخمالو به مادر شوهر گفتم و اونم باباد و اخم جواب داد
خلاصه از همون اول از همه چی ایراد گرفت تا آخر در حالیکه مطمئنم از حسادتش بود چون واقعا غذام عالی شده بود شوهرخان که کلی تعریف کرد بعدش ...
همه چیو خطاب به شوهرخان می گفت :
ما یه زیر انداز 12 متری و یه کوچکتر و یه موکت داشتیم و 2 تا بالش...
وای زیر انداز بیشتر میاوردی...
2سه تا پتو بالش میاودی...
که اینجا خواهر شوهری که دید ما صندوق عقب و صندلی عقب ماشینو جلوی پای خودمون تا سقف پره گفت وای دیگه هرچی رخت خواب دارن که نمیتونن بیارن هر کی خواست خودش واسه خودش بیاره!!
اول دفعه که در برنج و باز کرد گفت اصلا بو ندارن(اسم شوهرخان)!!!!!برنج ایرانی و زعفران و روغن حیوانی!!
بعد یه ذره نگا کرد و ته دیگات سوختن(اسم شوهرخان)!!!
بعد ناهار مهمونیه خواهر شوهری عصرش یکی رفت کتریشو از دستشویی!!! آب کرد و 4تا چایی ساه ریخت که فقط بعضیا خوردن!!!
ما یه بانکه بزرگ آب برده بودیمو کتری و پیک نیک...
تو فلاکسم آب جوش ریخته بودم که بعد ناهار چای دم بدم..
بلافاصله بعد ناهارمادرشوهر رو به شوهرخان:یه چایی بریز...
من رو به شوهر خان :الان چای خشک ریختم دم بکشه...
مادرشوهر رو به شوهر خان با فریاد وای چرا از خونه دم ندادی و ....
من رو به شوهرخان : خوب می خواستم چای تازه دم بخوریم...