X
تبلیغات
خانم كوچك + پلیدیهای مادرشوهر من!

خانم كوچك + پلیدیهای مادرشوهر من!

من اومدم

دوستای خوبم بالاخره شرایطم جور شد تا از خونه بهتون سر بزنم و پست جدید بزارم...

عزیزای من اینقدر ننوشتم که دیگه نمیخوام ادامه اون اتفاقاتو بنویسم

یه چیزایی هست که خیلی تغییر کرده

خاطرات تلخمو مینوشتم تا از ذهنم دور بریزم

دیگه اون وقتا تو ذهنم کمرنگ شده چون زمان زیادی گذشته

هرچند که گاهی وقتا یاداوری میشن و حالمو بد می کنن

اما دلم میخواد هیچوقت اتفاق نمیافتادن...

اگه میخواید اونارم ادامه بدم تا حالا . اگه نه ازحال و روز الانم بگم...

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1391ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط   | 

خونه مادر شوهر1

توي اون مهموني مادرشوهر گفت كه واسه خونشون مشتري پيدا شده و ميخوان بفروشن و يه خونه كوچيك همكف بگيره كه پله پله اي نباشه.آخه همه جاي خونشون با پله به هم وصل مي شدپذيرايي با هال و آشپزخونه . اتاق خوابها و دستشويي و انباري پايين همه بينشون پله بود.دردسرهاي من هم دوباره شروع شد......

از اونروز به بعد فقط آخر شب موقع خواب شوهرخان و ميشد ديد چون تا ظهر كه اداره بود بعدم با مامان جونشون دنبال خونه از اين بنگاه به اون بنگاه

يه روز كه شوهرخان اداره مونده بودو نرفته بود اونور مامانش زنگ زد و پرسيد كجاست منم گفتم كه گفته ميره خونه مامانم مگه هرروز نمياد ؟

گفت چي ؟ خدا خيرت بده من يك هفته است كه نديدمش!!!!

درحاليكه روز قبلش باهم رفته بودن خريد كه شوهرخان  يه خورده خرت و پرت  مثل برنج و اينجور چيزا خريده بود كه يكي دوهفته بعدش مادر شوهر خودشو لو داد كه ازم پرسيد برنجه خوب بود نه؟؟

خلاصه كه خونشونو فروختن و اسبابرو جمع كردن گذاشتن انباري پايين تا خونه بخرن و جديديام كه عجله داشتن اومدن واسه رنگ كردن خونه...مادر شوهر با يه عالمه خرت و پرت ديگه رفت خونه دختر بزرگش و شانس خواهر شوهر دومي  كه بچه هاش آبله مرغون گرفته بودن و مادر شوهر چون فكر ميكرد يه وقت زونا بگيره كلا 3 ماه خونشون پا نگذاشت!

واما ماهم بي نصيب نبوديم....

شوهر خان گفت تعطيليا (كه شوهر خواهر شوهر خونست)ميخواد مامانشو بياره اينجا....

منم با عصبانيت گفتم كه : واسه همين آشتي كرد؟

يادته ما حيرون بوديم زنگ زده بود به مامانم كه من واسه پسركوچيكم زن ميگيرم بياد بالا بشينه(دوتا اتاق بالاي خونه كه يادتون هست؟) ولي خاطره صد سال ديگه نه!!!

حالا كه با مامان منم قهره چطور روش ميشه بياد توخونه اي كه مامان من اجاره كرده واسمون بشينه؟؟؟!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط   | 

...........

دوسسسسسستاي خوبم ميام و مينويسم.............كلي اتفاقات افتاده برام تا حالا .....ميام و مينويسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط   | 

مهمونيه من

سلام دوست هاي گلم.

نميدونم يادتون هست يانه ؟ عيد پارسالو ميگم قبل از اسباب كشي.....

كه خانوم كوچيك مريض بود و من و خانوم كوچيك نتونستيم بريم مهموني خواهر شوهر بزرگه و بعدم كه تومهمونيه خواهر شوهر دوميه دعواشد و بعدش تو مهمونيه من خواهر شوهر بزرگه اينا نيومدن به خاطر شوهرش كه به خاطر من دعواي مادرشوهر با من ناراحت شده بودو نيومد.....

و بعدم كه ماجراهاي عروسي خواهرمو دعواهاي جديد و جابجايي ....كه نتيجش اين شد كه خواهر شوهر بزرگه واسه عيد پيش ما نيومده بود.

حالا ما يه تعارفي بهش زديم تو مهمونيه  جمعه و با خودم فكر كردم اين كه خودش بچه مدرسه اي داره ...حتما اگه بخواد بياد آخر هفته مياد حالا تا 5 شنبه .از يه طرف ديگه چون شوهرش طرفدار من بودو 6 - 7 ماهي واسه خاطر من خونه مادر شوهر نيومده بود دلم ميخواست دعوتشون كنم درست و حسابي.

كه يهويي روز بعدش يعني شنبه شوهرخان زنگ زد تو اداره و بهم گفت كه خواهر شوهر بزرگه اينا دوشنبه شب ميان خونمون.!

من اول گفتم خوب ميگفتي 5 شنبه بيان من نميتونم اينروزا مرخصي بگيرمو كارم زياده ...

اما بعد گفتم اشكالي نداره.

دوباره عصرش بعد از تلفنهاي يواشكي شوهرخان گفت كه مامانم اينا هم ميان دوشنبه ...طوري نيست ...سه تا كه بيشتر نيستن..!!!

من خيلي حالم گرفته شد آخه مساله تعداد نبود ...مساله استرس و معذب بودن بود ....ميخواستم يه بارم بدون اون مهموني بدم ولي مثل اينكه تا هست نميشه!

حالا من همه چينيهامو سرويسم و شكستنيامو همونجور بسته بندي گذاشته بوديم تو يكي از اتاقاي مامان اينا چون هم اينجا جا نداشتم و هم صرف نميكرد دوباره جمعش كنم و هم نكشيمن بياريم بالاي پله ها دوباره ببريم.

حالا مامانم هم رفته بود مشهد مسافرت و من بايد با كمر داغونم ميرفتمو از بشقابهاي مامان به تعداد مياوردم.

يكشنبه رئيسم نبود و من بايد تا آخر وقت ميموندم .دوشنبه هم همينطور ...فقط قرار شد دوشنبه يكساعتي زودتر برگردم خونه.

شنبه يه خورده كارامو كردمو وسايل خورشت بادمجونمو آماده كردم  و سرخ كردم به تعداد ذكر شده تا بقيه كارامو هم بعدا بكنم.كه همش نيفتا واسه همون روز تا بتونم مرغ و برنجو چيزاي ديگه رو بعدا تو وقت كم آماده كنم.

شنبه شب ديگه داشتيم ميخوابيديم كه مادر شوهر زنگ زد به شوهر خان و گفت كه مهموني رو بندازين واسه يكشنبه!!!چون خواهر شوهر دومي!!!!!!!دوشنبه شب محل كار شوهرش دعا دعوتن و نميتونن بيان!!!

طبق معمول هميشه مهموناي ما از طايفه شوهر تا آخرين لحظات رو به افزايش بود و  از يه مهمونيه ساده 4- 5 نفره خيلي گنده تر ميشد!

حالا اين وسط هيچكي نيست بگه تو كه بايد بري سر كار ميتوني وسط هفته اينهمه رو مهموني بدي؟؟؟دست تنها با كمر داغونو بچه كوچيك!

خلاصه اينكه يكشنبه سر كار بودم كه شوهر خان زنگ زد و گفت خالش اينام ميان!!!!

ديگه من كلي عصباني شدمو گفتم تو كه ميخواستي همچين كاري بكني لااقل ميذاشتي واسه آخر هفته ...يعني خودت عقلت نميرسه كه من اين روزا تو اداره چقدر كار دارمو عين جنازه برميگردم خونه ؟؟؟تو ندوني ديگه تكليف بقيه معلومه...

شوهر خان كه اين دفعه عقلش رسيده بود گفت شام چلو كباب ميگيرم از بيرون ...خودمم همه ظرفارو كمكت ميشورم!

خلاصه ساعت 3 كه داغون و خسته رسيدم خونه خورشتمو گذاشتم و سالادمم درست كردم و تا شوهر خان رفت ميوه و شيريني بگيره خونه رو مرتب كردمو وقتيم اومد ميوه هارو شستمو چيدم و شيرينيو هم گذاشتم تو ظرف و پريدم رفتم خونه مامان اينا و ظرف و زار مامان و كشيدم بيرون و شوهرخان اومد و برديمشون بالا و اونارم آماده كردم.

و ديگه اينكه لباسمو پوشيدمو چاييمو گذاشتم كه ديگه مهمونا اومدن .حالا اولين باري بود كه ميومدن تو خونه جديد.

خواهر شوهر دوميه دوتا 5 تومني كرده بود تو يه پاكت درب و داغونو گفت ماميخواستيم گلي چيزي بخريم نرسيديم گفتم خودتون بريد !!! و دادش بهم.خواهرشوهر بزرگي از اين كتري و غوري و قندونا هست رو هم كه 11 تومن ميشن از اينا اورده بود..مادر شوهرم كه هميشه يا هيچي نمياره و يا پول مياره كه شوهرخان خرجش كنه 50 تومن...

و اومدن نشستن منتظر خاله بودن ...حالا مادر شوهر آخر همه اينا اومده بود ميخواست جلوي خواهرش كلاس بزاره به من ميگه كادوهاتو بچين اونجا رو ميز!!!!!

فكر كرد الان 10 تا بسته بنديه رنگارنگ اوردن برام.


خلاصه خاله هم اومدو شام خورديمو ميوه و شيريني و ...

فقط ميديدم كه مادرشوهر و خاله شده بودن عشق خورشت بادمجوناي من ...

آخرشم من اومدم كه يه خورده از بشقابهاي تو ظرفشويي رو بشورمو خلوت كنم خواهرشوهر بزرگي اومد گفت كمكت كنم؟؟گفتم نه خودم ميشورم ....خلاصه كه كمك كرد يه 10 تايي بشقاب و كمكم آب كشيد و من گفتم خسته شدي برو بشين و آونم رفت و منم كه ديگه نا نداشتم رفتم نشستم.

حالا خالهه تا رفت پريدن كادوشو باز كنن ببينن چيه كه ديدن يه دو تا پيركسه كه خودم چهارتاشو خورشت كرده بودم گذاشته بودم سر سفره!جعبشم كه داغون بودو معلوم بود از خونه ورداشتن آوردن....

ميدونيد مهم ماديات نيست مهم ارزشيه كه واسه يكي قائل ميشن ....

خلاصه همه رفتن و به قول معروف علي موندو حوضش !!!

ساعت 1 شب بودو من فقط يه خورده جمع و جور كردم كه برم بخوابم كه فردا سر كار دست تنها كلي كارداشتم.

شوهرخان هم كه زودتر رفته بود بخوابه...

خلاصه كه اگه شماها كمك كرديد بهم تو شستن و جا دادن شوهر خانم كرد!!باورتون ميشه كه من تا دو سه روز ذره ذره ظرف ميشستمو صافي مي كردم كه يهويي فشار نيارم كه كمرم داغون هست مچ دست گردنم هم به خاطر كار زياده اداره از كار نيافته؟!

بعضي وقتام كه بايد بيشتر ميموندم اداره ...خلاصه كه 5 شنبه ظرفاي مامان آماده رفتن به خونشون شدن!!!

انهم از مهمونيه ما.



+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط   | 

آشتی

سلام دوستای خوب من .

من هیچی نمیتونم بگم ....یعنی هیچی ندارم که بگم....

هیچ عذر و بهانه ای ندارم.فقط حوصله نوشتن و نداشتم....هرروز که میومدم بنویسم تا کارامو انجام  میدادم میشد آخر وقت و بعد هم مینداختمش واسه روز بعد .شرمندم.


شوهر خان همش اصرار میکرد واسه مهمونی برم

می گفت خاله و داییش هم هستن.

منم میگفتم خودت برو من نمیام و میدونستم که واسه اینکه جلوی زندایی و خالهه آبروی مادرش نره اصرار میکنه ....آخه مادر شوهرم هی میخواد کلاس بزاره مخصوصا واسه زن برادرش!!!

من می گفتم بزار بفهمن ....

بعد میگفتم بگو عروسیه !مهمونیه...

روز بعد که تعطیل بود دیدم شوهر هی مخفیانه با تلفن حرف میزنه

یه بارم دیدم که گوشی تلفنو برداشت و رفت تو دستشویی!! تا حرف بزنه مخفیانه!!!!

منم رفتم گوش وایسادم ببینم چی میگن.

آروم آروم میگفت : 

مامان چیکار کنم میتونی خودتو کنترل کنی که خاطره رو بیارمش ؟خوب یعنی چی ؟؟

حالا جیغ جیغ نکن ...مثلا همین جیغ جیغ نکن...

ببین میدونم میدونم....

خوب توهم جواب سلامشو بده وقتی سلام میکنه...!

بی محلش نکن خوب تحویلش بگیر ..!!!

اگه نمیتونی نیارمش خوب!

فکر کنین حالا ....تو دستشویی شیر آبو باز کرده بودو این حرفارو دار آروم میزد

اولش که خداییش خندم گرفت

بعدش یهویی دلم واسش سوخت .....دیدم به خاطر من پیش مادرش چه تقلایی می کنه

با خودم گفتم این بدبختم چه گیری افتاده ها...چی میشد مادرش آدم بود تا منم آدم باشم!

بعدم که فلاش تانکو کشید بیاد بیرون من پریدم تو آشپزخونه که نفهمه

بعد دوباره اومدو هی التماس میکرد

منم میگفتم نه!!

 فکر کردم که نکنه همون گاوه مادرشوهرو ترسونده و فهمیده که منم میتونم؟؟؟ بدجنسیم خوب نتیجه میده ها!!!

اما تو دلم خوشحال بودم که یه بارم عقلش رسیده و شعورش بهش گفته که مقصر مادرشه و داره هی باهاش حرف میزنه.

از یه طرفم دلم میخواست خالشو که سکته کرده و به سختی حرکت میکنه رو  ببینم و واقعا دیگه تحملم واسه کش دادن این دعواها تموم شده بود

حتی یه لحظه حس کردم که دلم واسه خونه مادرشوهر تنگ شده!!!

 واسه همین با کلی التماسای شوهر خانو ناز و بوس و کلی با ادا و اصول و ناز و عشوه پا شدم و البته با شک و دلهره کارامو کردم.

وقتی رفتیم همه اومده بودن ....اول خانوم کوچیک پرید تو و مادرشوهر داشت قربون صدقش میرفت و بوسش می کرد

بعد شوهرخان داشت میرفت تو که من تو پله های شل شدم و تردید و ترس برمن غلبه کرد!

یهویی امد تو پله ها و دستمو گرفت و گفت بیا دیگه

بعد اول شوهر خان و پشت سرش من وارد شدم

همه بودن و اول از همه مادرشوهر وایساده بود و بقیه ها دور تا دور سالن ...شوهر خان داشت با مادرش روبوسی می کرد

منم یه سلام فوریو سرد کردم و از همونجا سریع نگامو چرخوندم رو بقیه

شوهرخان که رد شد من آروم داشتم میومدم که مادرشوهر  خیلی عادی انگار که نه انگار جواب سلاممو داد گفت سلام حالت خوبه !! خیلی عادی باهام روبوسی کرد!!!!!

خلاصه که من اصلا موقعیتی رو که توش بودم درک نمیکردم.

رفتم نشستمو همه خیلی عادی بودن بعدم که شام خوردیمو تمام!!!

این خانواده واقعا عجیب غریبن کلی حال آدمو میگیرن ، دق میدن، حرص میدن ، زندگیه آدمو بدون اینکه بفهمن به هم میریزن ، توهین میکنن ......بعدم که انگار نه انگار !!!!!

کلا تو دعواهاشون دیدم که فقط حرف و جیقه بعدشم خیلی ریلکس اصلا حرصو جوش نمیخورن!!!

بله و دوباره دیدار ها و روابط با مادرشوهر آغاز شد و شد یه شروع برای مهمونیه بعدی که من میزبانش بودم!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط   | 

يه پست نصفه ....واسه بعد اون جريان

اونروز واسه خاطره یه کاری که یادم نیست چی بود بعد اون جریان رفتیم خونه مامانم اینا..حالا هی موبایل شوهرخان که رو ویبره بود زنگ میخوردو اونم که معلوم بود ترسیده و اونجا  هم نمیتونست جواب بده چون جیقای مادرش آبروشو میبرد...اومدیم خونه و شوهرخان رفت رو بالکن و زنگ زد بهش...ازاونور فقط صدای جیغ جیغ میومد و شوهر خان باشه مامان باشه ...گوش بده آخه ....آخه اونم میگه که من سلام کردم مامانت جوابمو نداده ...

بالاخره آرومش کردو اومد ....بعد گفتم خوب چی شد؟هان؟خانوم چی فرمودند؟؟؟

دیدی چطوری میخواد مارو به جون هم بندازه؟؟

شوهرخان گفت چمیدونم بابا ....گفتم تو سلام کردی...حالا میگه تو با خاله روبوسی کردی و لی نرفتی بامامان روبوسی کنی!!!!!جلو خاله کم آورده....خوب چی میشد حالا می رفتی یه روبوسی می کردی؟!!!

منم چشام چارتا شدو با عصبانیت گفتم : تو که عقلت نمی رسه روبوسیم کرده بودم یه ایراد دیگه ای میگرفت كه تورو بندازه به جون من....!!!!!

بعدشم جواب سلام منو نمیده من برم ماچش کنم؟؟؟!!!!

بهانه خالتم نیار ...اون مریض بودو بعداز چندسال میدیدیمش و رفته بودیم عیادش وگرنه اونم نمیبوسیدم...

خلاصه شوهرخان بدبخت نقشه کشیده بود مارو آشتی بده که نقشهه به ..... رفت.

یک دو هفته ای گذشت و شوهرخان ظهر5شنبه  که از اداره میومدیم بهم گفت فردا عصر آشتی کنونه ....توهم بهم نه نمیگی ...همرام.

همه ميان اونجا....شوهرخواهرمم مياد!!!
ديگه آشتي كنونه ....


منم گفتم : اين پنبه رو از گوشت درآر!!!


اگه مامان تو ميخواد آشتي كنه و مهموني داره زنگ بزنه دعوتم كنه!!!


اين دفعه از اون دفعه هاست ...من بي دعوت پا نميشم برم.... كه باز يا جواب سلاممو نده يا توهين كنه بعدم دعوا را ...بندازه.

اوندفعه هم كه به مامانم توهين كرد ...نميتونم ببخشمش ...دفعه هاي ديگه كه به خودم توهين ميكرد چند وقت بعدش به اصرارتو پا ميشدم ميومدم.....با بي محلياش....


ايندفعه رو اصلا بايد ازم عذرخواهي كنه!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط   | 

جواب مادر شوهر...

یکی دو هفته ای می شد که ماشین و گاز سوزش کرده بودیم....

دو روز بعد عروسی بعد اداره قبل اینکه برم دنبال شوهر خان بسکه غر زده بود واسه گرونیه آرایشگام ...به زور راضی شده بود برم پیش این ...و باید 10 تومن دیگه هم میدادم....گفتم اول برمو هم 10 تومنو بدم که شوهرخان نفهمه و هم تیکه هایی که گذاشته بود قاطیه موهامو برگردونم

با سرعت می رفتم که یهویی بعد اينكه از چهارراه تقريبا رد شده بودم يه چيزي محكم زد به در عقب ماشين و اينقد محكم بود كه ماشينو به زور كنترل كردمو كاملا چرخيدم و اون سمت خيابون به سمت برعكس راهي كه ميرفتم وايسادم

خوب شد كه كمربند بسته بودم واي چقدر وحشتناك بود وقتي اومدم پايين دو تا دستم همينطوري واضح داشت مي لرزيد

و اون يكي ماشينم كه زده بود بهم جلوش خراب شده بود و  يه خانوم آرايش كرده با تيپ ژيگولي ازش اومد پايين و گفت واي من مهمون داشتم رفته بودم كباب گرفته بودم ببرم واسشون!!!

منم ديدم كه اون سمت در عقب ماشين و گلگيرو چرخ ماشين داغونه و قالپاقه تيكه تيكه همه جا پخش شده بود...

البته واسه ماشين نميترسيدم چون شوهرخان گفته بود اگه تصادف كردي اشكالي نداره و وايسا پليس بياد حتي اگه مقصري...حالا من گواهينامم دست آرايشگاه گرو بود ....سريع زنگ زدم شوهرخان كه بياد و بگيردش برام...

اونم اومد با دوتا از همكاراش...همه اونايي كه اونجا بودن مي گفتن اون خانومه مقصره و خودمم چون ماشينم ديگه رد شده بود از چهاررا ه و اون زده بود عقب همين فكرو مي كردم تا اينكه پليسه اومد و مارو مقصر كردو گفت تو بايد قبل چهار راه ايست ميكردي چون اين خيابون 5 سانت!!!! عريض تره راه مال اون بوده !!!

حالا من ايستم كرده بودمو رد شده بودم اما خوب ما شديم مقصر!!!!!!

تا خونه به زور رسيديم چون چرخ ماشين كج شده  بودو به بدنه ماشين ساييده مي شد....

تمام زير ماشين و اون ميلهه چيه اكسله ؟ كج شده بود و چندبار ماشين و برديم آهنگري و صافكاري....

بعدش ديگه همه ميگفتن چشت كردن تو عروسي!!!!

شد ماه رمضونو خدا رو شكر شر مادر شوهر فعلا كم بودو هركي سرگرم كارخودش....

 تو ماهه رمضان یهویی شوهر خان ماشینو فروخت منم خیلی گریه کردم که این کارو نکن ...و پولش رفت واسه خونه...

 چون روزا طولاني بود همش واسه افطاري وقت داشتم همش غذاهاي خوب  و خوشمزه درست ميكردمو پروژه عظيم لاغر شدن ناتموم موند هيچ دو سه كيلويي چاقم شدم!!!

 

همه چيز در آرامش بود ‍.شوهر  خان خيلي بهتر شده بود و مجبور بود كمتر بره خونه مادرش و يه وقتايي با خانوم كوچيك دوتايي مي رفتن و بعدش حالش يه خورده گرفته ميشد....

منم خيلي حرص ميخوردم كه خانوم كوچيك تا باباش ميگه بريم بيرون فرتي لباس مي پوشه و مي پره ميره خونه اونا و منو فراموش ميكنه و يكي دوبا ر كه دعوامون شده بود سر كاراي مادر شوهر و اون ميخواست بچه رو ورداره  بره و من نميخواستم 
گفتم يواشكي نرو من تنهام ....يه بارم از دهنم پريد گفتم مامان بزرگي ....عقه!!!

يه بارم كه خانوم كوچيك پريده بودو داشت كفشاشو مي پوشيد كه بره من رفتم و داشتم نيگاش مي كردم

شوهرخان هم داشت كفشاشو مي پوشيد

به دخترم گفتم ...مامانو تنها ميزاري؟؟؟

گفت زودي ميام...!!!

گفتم كجا داري ميري؟؟؟ پيشه مامان بزرگي ....؟؟؟

با يه حالتي خنديد و گفت : آيه ... عك نيس ... ماههههه!!!!!!!

من:

شوهر خان رو به من :

شوهرخان با نگاهي معني دار : چي به بچه ياد دادي؟؟؟؟!!!

من :

من در دلم : تف تو روت بچه ...چهار قرن پيش مايه چيزي گفتيم تو بايد يادت بمونه؟؟؟!!!‍

يه چندروزي بود كه شوهر خان هي رويه مخ من رژه مي رفت :

فكر ميكني من ناراحت نيستم؟فكر مي كني خوشم مياد بدون تو برم اونجا ؟ عين حيرونا بشينم و برگردم؟؟؟

بايد اين وضع تموم بشه ....اينطوري كه نميشه!!!!...آخرش چي؟شماها بايد آشتي كنيد باهم..!!

منم جوش مياوردمو : مي گفتم كه نه !!!تازه معنيه آرامشو مي فهمم !!!خرابش نكن!.

ميبيني كه ديگه دعوايي نيست ...ديگه كسي به كسي بي احترامي نميكنه و كسي از كسي توقعي نداره...حرف و حديثي نيست....همه چي آرومه ....تو و خانوم كوچيكم هر وقتي كه دلتون خواست بريد اونجا....

من راضيم....راضيم به اين آرامش و سكوت...‍تازه ميفهمم زندگيه اروم و بي دردسر يعني چي ...

از خونه از بچه از خودم از آرامشم از كارم از همه چي راضيم ....تازه بعد زايمان و اون حاملگي و روزهاي بدو مريضي و گريه....خودمو پيدا كردم ....اعتماد به نفسمو دوباره دارم تيكه تيكه جمع مي كنم ....

نميخوام ....نميتونم....نميام......

اونم عصباني ميشد....مي گفت : منم ديگه خونه مامانت نميام خودت تنها برو ....اصلا ديگه نه اونجا ميريم و نه اونجا....

منم ميگفتم ....نه خير اين بي عدالتيه....مادر منو با خودت مقايسه نكن ....تو تا حالا ذره اي بي احترامي ازشون ديدي؟؟؟؟اگه مامان من به تو گفته بود مامانت خره چيكار ميكردي؟؟؟؟

اگه اينهمه به سرت داده بود چي؟؟؟حاضر بودي ببينيش؟؟؟؟

باشه ...منم راضيم....اصلا حاضرم ....تو ديگه خونه مامان من نيا....به ضرر خودته ...خودت بايد بهتر بدوني ....مثل يه مهمون بي توقع دنبالت مي چرخند....ديگه نيا...منم نميام....

اصلا حاضرم خودمم نرم ....فقط آرامشو سلامتيمو ديگه خراب نكن!!



تا اينكه يه چندروزي گذشت و فهميدم كه خاله شوهرم كه شيراز زندگي مي كردن و دو سه سال پيش سكته مغزي  كرده بود ونميتونه درست راه  بره يا يكي از دستاشو  تكون بده اومدن اينجا واسه زندگي و  فعلا طبقه بالاي يكي از خواهر شوهراش ساكن شدن....
بعد چندروز شوهر خان گفت بيا عصري بريم يه سر به خالم بزنيم....منم چون دلم واسش مي سوخت چيزي نگفتم...فقط گفتم همين امروز بايد حتما بريم؟؟

گفت آره.
بعد ديدم هي مامانش تك زنگ مي زنه به موبايلش و اونم ميره زنگ ميزنه پچ پج مي كنه...گفتم حتما اونم اونجاست...نميدونستم چيكار كنم...حتما نقشه كشيده بودن كه شايد ما آشتي كنيم...البته مادر شوهرم ازاوناييه كه جلوي بقيه خيلي براش مهمه كه كلاس بزاره كه عروس و دومادا و بچه هاش خيلي خوبن باهاش...

گفتم كي اونجاست ؟دستوره كه حتما امروز بريم؟ببينم مامانت كه اونجا نيست؟گفت : نه بابا ...خودم گفتم بريم...همه قبلا يه سر بهش زدن زشته ما نرفتيم...

منم با خودم گفتم ولش كن خاله بيچاره مريضه بريم پيشش خوشحال ميشه دلش وا ميشه...يه وقت بميره خدا نكرده اونوقت شوهر خان ميگه تقصير من بود نرفتيم آخرين بار ببينيمش...

بهش گفتم رفتيم يه كادويي ُ و يه ميوه خوري واسش خريديم و رفتيم

پرسيدم راستشو نگفتي من بايد انتظار داشته باشم با مادرت روبرو شم يا نه؟
گفت آره .مامانم از ظهر اونجاست...!


گفتم خوب پس دستور اون بوده....
هي با خودم كلنجار رفتم كه آشتي كنم ؟ يا نه؟
بهش كم محلي كنم...
اگه آشتي كنم دوباره همه چي شروع ميشه....

خلاصه تو پله ها پاهام پيش نميرفت ...همش ترديد داشتم...


ديگه رفتيم تو اول شوهر خاله كلي تحويلمون گرفت بعد ديدم مادر شوهر كنار خاله نشسته....
بدون اينكه نيگاش كنم يه سلام آروم كردم و خودمو مشغول حال و احوال با خاله كردم ...البته اونم سرشو انداخت پايين و  بعد خودشو سرگرم حرف زدن با خانوم كوچيك كردو محلم نزاشت....
منم رفتم پيش خاله و حسابي باهش روبوسي كردمو تحويلش گرفتم....
بعد خاله شروع كرد به تعارف و گفت تورو خدا برو رو مبل بشين آخه خودش پايين تختش نشسته بود رو زمين و مادرشوهرم كنارش....
بعد مادر شوهر گفت بهش : نه نميخواد همين جا ميشينه...!
حالا من هنوزم به خاطر كمرم رو تيوپ مينشستم...
منم به خاطر خاله نشستم همونجا رو زمين كنارش....
و شروع كردم بازم حال و احوال و چطورين و بهترين و اين حرفا....

مادر شوهر پاشد رفت چای اورد ...بعدم مثل اینکه آش داشتن یه کاسه پر و پیمون واسه شوهرخان گذاشت و یه کاسه نصفه نیمه....مثله ته کاسه...واسه من!!!

وقتی یه ذره خوردم حس کردم آشه سرده....ترسیدم گفتم نکنه از حرصش ته کاسه یکی دیگرو خالی کرده گذاشته جلوم....واسه همین نخوردم حالا خاله ام هی اصرار....

قبلش خانوم کوچیکو برده بودیم دکترو بهش آنتی بیوتیک داده بودو واسه اینکه شکمشم یه خورده بهم خورده بودو دلدرد می شد یه وقتایی گفت بهش سوپی بدین که توش حبوبات نباشه ....حالا من واسش پلو مرغ تو یه ظرف کوچولو آورده بودم و مادر شوهر از لج من رفت نشست کنار شوهرخان و اول در گوشش یه چیزی گفت بعد پیله کرد به خانوم کوچیک که آش بخوره

منم به شوهرخان گفتم ...غذای خودش همراهمه ....حبوبات واسش خوب نیست ....مادرشوهرم از حرص من دوسه تا قاشق آش داد بهش !!!

اونم چون گرسنه بود با اینکه هیچوقت آش نمیخورد ...خورد!!!

واسه درآوردن حرص من حاضره نوشو قربونی کنه که در ظاهر و جلوی شوهرخان یعنی خیلیم میخوادش...

بماند که تا چند روز خانوم کوچیک هیچی نمیخوردو همش دلدرد بود..

ما چون ماشین نداشتیم ماشین بابارو گرفته بودیم که نزدیکمون بودن تا هم خانوم کوچیکو ببریم دکتر و هم بریم اونجا....

زنکه پررو با این بدو بیراها و کارایی که کرده و حرفایی که به مامانم اینا زده بود بازم خجالت نمیکشه ...میدونست با ماشین باباییم ..

به شوهرخان گفت : هر وقت خواستی بریم!!!!!!!

خلاصه خداحافظی  کردیمو اومدیم تو کوچه ...تا شوهر خان میخواست دور بزنه و ماشینو از تو اون کوچه در بیاره مادرش رفت با خانوم کوچیک عقب نشستن...!

منم بی تعارف رفتم نشستم جلو و پشتمو کردم بهش یه ببخشیدم نگفتم....

راستی واسش از شمال کلوچه هم اورده بودیم که بهش بدیم...

رسیدیم در خونش خواست پیاده شه من نمیدونستم چیکار کن ....داشت می رفت پایین که شوهرخان به من یواشکی گفت : خداحافظی...!

منم آروم گفتم خدا حافظ......نمیدونم فهمید یا نه ...پرید پایین و سریع رفت تو...

به شوهر خان گفتم :دیدی؟

واسه چی باید خودمو کوچیک کنم؟

به خاطر تو خداحافظی کردم جوابمو نداد!

خیلی ملایمو آروم گفت : ولی مامانم اونجا اومد بهم گفت که تو بهش سلام نکردی!!!!!

منم با عصبانیت داد زدمو گفتم : دیدی حالا!!!!

می گم بهت همش میخواد تورو با من بد کنه؟؟؟؟!!!!

من سلام کردم اون سرشو انداخته بود پایین و جواب نداد!!!!!

از خالت هم میتونی بپرسی!!!

گفت : باشه حتما نفهمیده ...حتما مثل همین خداحافظیت سلام کردی که فقط خودت شنیدی؟؟؟!

گفتم برو کلوچه هاشو بده...

پرید رفت پایین و در زد....مادر شوهر هنوز تو حیاط بود و داشت بدو بیراه و چرت و پرت میگفت

من درست نمیفهمیدم چی میگه؟

شوهر خان داشت در می زدو التماس می کرد ....مامان باز کن.....باشه ...تو حالا باز کن...

شیشه رو کشیدم پایین ببینم صدای ضر ضرش میاد چی میگه؟؟؟

یهویی شنیدم که گفت : نمیخوام یاز نمیکنم.....برو پیش همون پدرزنت!!!!!

(حسودی تا چه حد؟؟میبینه که مامان اینا به ما محبت میکنن مثلا ماشینشون  و دادن ...حرص میخوره که خودش نمیتونه از این محبتا بکنه و میترسه یه وقت شوهرش اونا رو دوست داشته باشه!!)

خیلی حرصم گرفت که یهویی گفت: مثل گاو نه سلام میکنه نه خداحافظی!!!!!

دوباره توهین؟؟!!

منم از تو همون ماشین با عصبانیت داد زدم : گاو اونیه که جواب سلام و خداحافظیو نمیده!!

وای خدایا .....

من عجب کاری کردما؟؟؟باورم نمیشد اون لحظه بعد اونهمه سال و اذیتها برا اولین بار خودمو خالی کردم!!!!!

باورتون نمیشه : برای اولین بار کاملا راضی بودم و هیچ عقده ایو تو دلم حس نمیکردم....

تازه چون خودم جوابشو داده بودم دیگه نیازی به تخلیه کردن دعواها و عصبانیتام روی شوهرخان نبود

باور کنید حس عجیبی بود گیج بودم ......هیجان داشتمو ....گرم گرم...

واما شوهر خان : قیافش دیدنی  بود بیچاره!!!!دلم واسش سوخت ....همون دم در با اون بسته کلوچه وارفته بود.....

با دهن باز بهم نیگا می کرد...انگاری که یهویی آب داغ روش ریختن....

دیگه نفهمیدم مادره چی گفت و یا چیکار کرد بعد این سالها اولین باری بود که جوابشو می دادم

فقط شوهر خان وارفته با چشمهاي از حدقه بيرون زده اومد و گفت چيكار كردي ...چرا اين حرفو زدي؟؟؟؟

‍‍

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط   | 

عروسی خواهرم (تابستون)....مادر شوهر میاد؟؟؟؟!!

سلام عشقای من

ترو خدا نه فحشم بدین نه سوال بپرسین..

......

یادتونه که با کمر درب و داغونو اسباب کشی من حتی به کارای خودمم نرسیده بودم چه برسه به اینکه دنبال خواهرم باشمو ببینم چه خبره ...انوقت مادر شوهر چون من ننشسته بودم پیشش حرفای خل زنکی بزنم و گزارش بدم چه دعوایی را انداخت....

ادامه :

 روز عروسیه خواهرم من  هنوز دنبال کفش و کلام بودم .....به ضرب و زورو منت کشی یه روز قبل لباسمو از خیاط گرفتم ....و خدا شاهده صبح روز عروسی تازه لباس و کفش و جوراب واسه خانوم کوچیک گرفتم و بعد رفتم بازار طلا فروشا که جای پول یه کادو بخرم واسه خواهرم و ۳ که باید میرفتم آرایشگاه ۲ رسیدم خونه...
اونوقت این مادر شوهر فکر میکرد در جریان چه مسائل مهمی نزاشتمش!!!

ولی خداییش همه چیزم عالی شد و وقتی بعد چندتا عروس منو درست کرد همه گفتن وای این از عروسامونم قشنگتر شد..

موهارو هم که دو روز قبلش یه رنگ قهوه ایه قشنگ زدم که های لایتای نصف ونیممو بپوشونه اینقده قشنگ شدو بهم میومد که گفتم کاش همیشه میموند....دیگه هیچوقت های لایت نمیکنم...

حتی مامان و بابا که کلا خوششون نمیاد و مثلا واسه های لایت میگن عین پیرا میشه آدم سن آدمو بالا می بره ...ایندفعه کلی خوششون اومده بود

تو عروسیم همه از رنگ موهام می پرسیدن

خلاصه که وقتی شوهر خان اومد دنبالم یه جوری نگام میکرد و کلی خوشش اومده بود و خانوم کوچیکم یه لحظه جاخوردو با تعجب نگام کرد بعدم با ذوق و خنده گفت وااااااییی علوس خانوم شدیی؟

بعد رفتیم آتلیه و یه عکس سه تایی گرفتیم وبعدم عروسی... 


باور کنید با اونهمه دست پاچگیو  عجله هم لباسم خیلی توپ شده بودو هم آرایشم ...همه با تعجب نیگام میکردنو از آرایشگاهو لباسم می پرسیدن تو دلم کلی فحش به خودم دادم که چرا واسه عروسیه خواهر شوهر نترکوندم ...آخه از مشهد اومده بودیمو هم منو هم خانوم کوچیک مریض بودیمو خسته واسه همین یه آرایشگاه توپ نرفتمو وا سه لباسم هم خیلی سخت نگرفتم

حالا دلهره ام داشتم که آیا اینا میان یا نه ؟

(آخه از شوهرخان که هرچی میپرسیدم میان یا نه می گفت نمیدونم ؟ چیه می خوای آمار غذا رو دربیاری؟

آره اصلا میخوام آمار غذارو دربیارم آخه انصافه اگه ۱۵ -۱۶ نفر نمیخوان بیان واسشون شام سفارش بدیم؟؟

اینا که واسه خوردن هرجایی میرن)

برخوردمون چه جوری خواهد بود؟؟

اصلا کاش نیان و زهرم نشه

نه بیانو حرص بخورن ...منم که توپ شدم از عروسیم هم که خودشون آرایشگاهمو انتخاب کرده بودن هم بهتر شدم (واسه عروسیم میخواستم بیام همین جا که آرایشگره رفته بود مکهاما دخترش جاش کار می کرد و من بهش اطمینان داشتم اما اونا گفتن نه معلوم نیست خوب باشه .....ولی حالا واسه عروسیه خواهرم رفتم همونجا و مادره کلا بازنشست شده و دخترش شده همه کاره و عالی...کلی حرص خوردم واسه عروسیم نرفتم پیشش....البته همه می گن واسه عروسیم قشنگ شده بودم...)

خلاصه
 دیدیم نیومدن و دیر شد ....زنگ زدم خونه خواهر شوهر بزرگی که هنوزم شوهرش سر جریان مهمونیه پارک با مادر شوهر قهر بود ...دیدم پسرش گوشیو برداشت نیومدین؟؟؟؟مامانت کجاست؟

- خونه همسایه

حالم گرفته شد....حالا قیافه نحس مادرشو نمیخواستم ببینم که دلم میخواست اونم بیاد و بترکه از  حرص و اینقده نگه ما این کارو اون کارو کردیم .....بقیه گدان نمیکنن!!

خلاصه عروسی تموم شدو اونا نیومدن.... از خواهرشوهر بزرگی انتظار دیگه ای داشتم

لااقل شوهر خان می گفت نمیان آمارشونو بدم...

بعدشم واسه اینکه حال شوهرخانو بگیرمو از اون حرفایی که خانوادش میگن بزنم تا اون چیزی نگفته بهش گفتم چرا نیومدن اینا که واسه خوردن همه جا میرن ؟؟ میگفتی کادو نمیخواد بیارین ...!!!

آخه واسه عروسیه خواهر شوهر علاوه بر مامان اینا خاله برگم هم که ازدواج نکرده و مادر شوهر همش میگه پولاشو چیکار میکنه!!!!رو هم دعوت کردن واسه کادو که اونام کادو شون رو هم ۱۰۰ تومنی شد

خلاصه بعدش که خواهر شوهر زنگ زدو من با سرسنگینی باهاش حرف زدمو ازش گله کردم گفت ما میخواستیم بیایم اما چون شوهرم با مادرم قهر بوده گفته نمیام که نبینمش!!!!!!

البته شایدم از ترسشون از مادر شوهر نیومدن چون شوهر خواهر شوهری واسه بابام اینا احترام خاصی قائل بود باید میومد واسه لج در اوردن مادرشوهرم که شده ......

بی خیال....

آخر شبم که میخواستیم از تالار بریم خانوم کوچیک بسکه خسته شده بود همون بیرون تالار نشست رو زمین و کفش و جورابشو دراورد انداخت کنار و پا برهنه پا گذاشت به فرار ....

حالا ماشین عروس و بقیه دارن میرن و ماها عین این شکارچیا دنبال خرگوش من از یه طرف ..بابا از یه طرف ... خواهر کوچیکه و .... از یه طرف اونم از بین شمشادا می پرید فرار میکرد مکافاتی داشتیم تا گرفتیمش...

بعدشم که تو راه چند جا همه ماشینا وایسادنو پسرا و مردا میپریدن جلو ماشین عروس و برقص خیلی باحال بود...

راستی یه چیزه خیلی جالب ....من مونده بودم که روز عروسیو مرخصی بگیرم یا روز بعدشو ...یا همشو

که طی یک اقدام ان.تحا.ری ؟ به مناسبت گرمای هوا  تعطیل شد

یعنی هم روز عروسی و هم روز بعدش  تازه تولدمم تعطیل شد

و تنها برادر داماد که واسه سربازی رفته بود و بهش مرخصی نمیدادن هم تونست بیاد و مادرشوهر خواهرم این خبرو با گریه خوشحالی بهشون داده بود ...خدارو شکر...


 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط   | 

لطفا راهنماييم كنيد.....

سلام دوست جونيا.....

يه نظر خواهي  ميخوام بكنم ازتون ....

موندم سر دوراهي .....

اگه ميشه نظراتتونو با دليل منطقي بگيد بهم.....

يادتونه گفتم واسه ارشد رشته خودم دانشگاه ملي مجاز شدم؟

اما واسه انتخاب رشته فقط شهر خودمونو زدم و چون تو رشته من دانشگاه مليش بالاترين هست ...خوب معلومه ديگه قبول نشدم...واسه تكميل ظرفيت هم يارو تو كافينت گفته بود واسه آمل....!!!

كه خيلي دوره به ما و اصلا نميشد....

اما واسه ارشد آزاد رشته اي كه اصلا ربط به رشته خودم نداشت و به ادارم مربوط مي شد و امتحان دادم و قبول شدم....اولش علوم و تحقيقات تهران بود!!!! كه همه ميگفتن اصلا منطقي نيست بخواي اونجا بري بخوني...اما بعدش باپيگيريهاي رئيس دانشگاهي كه واسه اون واحد امتحان داده بوديم مجوزمونو گرفت كه بريم اونجا بخونيم

۱-البته يكي از شهراي اطراف كه ۲و نيم - ۳ساعتي فاصله داره....زمستونا يه خورده راش ناجوره و خوب سختيه خودشوداره....

فقط يه روز تو هفته از صبح ۸تا ۵ عصر كلاسه و البته درس پيش هم خورديم تو هفته كه ميگن مهم نيست كلاس بيايد...

۲-هر هفته يه روز مرخصيم هدر ميره و البته تو اداره وضعيت ما جوريه كه مرخصيهامون ذخيره نميشه يعني با اينكه پارسال يه عالمه مرخصي داشتم واسه الانم نيستند و سوخت شدن....

اونوقت اگه لازم بشه نميتونم مرخصي بگيرم

۳-ميدونيد شوهرخان همش ميگه ولش كن سخته ....اگه بخواي بخوني تكليفه اين بچه چي ميشه؟

۴- هزينش!!!

اين ترم ۱ ميليونو پانصدو شصت هزار تومن !!! ميشه پول شهريه ثابت و واحدام

كه خيلي زياده و با اين اوضاع خرابمون شوهرخان گفت نميشه اما مامان و باباي بيچاره گفتن اگه بخواي ادامه بدي ما حاظريم كمك كنيم......چون اونا واسه درس خوندن خيلي ارزش قائلن و ميگفتن و ميگن كه تا هر وقت كه بخواين درس بخونيد ما هستيم!!!

درسته كه اينجوري پولش جور ميشه اما خودم دلم نمياد ....تازه خواهر دوميم ازدواج كرده و سوميم هست و اونم هنوز جهيزيش مونده و الانم دانشجوئه و هرسه تاييمون  دانشگاه آزادي بوديم...

همين الانشم كلي خرج داريم واسشون

۵- با همه اين سختيا دوسال بيشتر نيست و همكاراي خودم كه چندتاييشون ۸ - ۹ تايي قبول شدن دوسال ديگه مدرك فوقشونو ميارن و اونوقت من بايد حصرت بخورم

۶-فوق ليسانس و ليسانس فوق فوقش ۱۰ تومن تفاوت حقوقشونه فعلا....

۷-بي خيالش بشمو بشم از اين آدمايي كه خودشونو عشق است و حالا كه خانوم كوچيك يه خورده بزرگتر شده يه خورده وقت واسه خودم بزارمو جاي درس خوندن يه خورده به خودمو كاراي مورد علاقم برسم

۸-الان رشته من به دوتا از قسمتهاي اداره ميخوره و واسه اينجايي كه الان هستم فعلا يه پست خالي هست كه خاليم هست و فعلا تو اداره فقط به رشته من ميخوره كه ميترسم يهو زودتر يكي پيداشه پست و بگيره .....

اگه يه روزي بخوايم رسمي يا پيماني شيم واسه اون مدريك فوق ليسانسه پستاي بيشتري هست

البته من كار الانمو خيلي دوست دارم و راضيم و خيلي دوست دارم يه روزي پست مربوطش مال من بشه كه به رشته ليسانسم مي خوره....

۹- شوهرخان كلا ميگه بي خيال و ميگه نرو...و با اين همه مشكلات دوست نداره برم

و خيليام ميگن دوباره امتحان بده واسه ملي همين جا و يا ازاد لااقل همين جا

نميدونم اگه توضيح بيشتري ميخوايد و يا سوالي داريد بگيد ...و بهم راهنمايي كنيد كه چيكار كنم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط   | 

دعواي جديد

سلام عزيزان

چند وقتي مشغول جمع و جور كردن و جابه جايي و جادادن وسايل بودم و .....كمردردم داشتم همچنان و + كاراي خانوم كوچيك  و اداره و كلي سرم شلوغ بود و درست موقع هايي بود كه خواهرم داشت جهازشو ميبردو خونشو ميچيدو كاراشونو مي كردن يعني همه چي قرو قاطيو همزمان...

من كه خيلي دوست داشتم زودتر اين موقع برسه و برم همراشون تو خريدا و چيدن وسايل نو و اين جور كاراي عروسي

ولي باور كنيد بسكه خودم داشتم ديگه وقتي و جوني برام نميموندو اجبارا بي خيال شده بودم ....

فكر كنيد حتي تا ۱۰ روز مونده به عروسي حتي نتونسته بودم لباس مناسبي پيدا كنم و حتي كادو هم هنوز نگرفته بودم تا اينكه رفتم پارچه گرفتمو دادم به خياط و بي خيال لباساي دوخته شدم چون هيچي پسندم نمي شدو ديگه وقتي هم نبود

يه هفته مونده به عروسي جمعه بود كه صابخونه واسه نرده كردن پنجره اومد ...

سر عصر بود كه شوهرخان واسه يه چيزي يادم نيست چي بود رفت خونه مامانش و خانوم كوچيك و همراش برد

وقتي اومد ديدم گذاشته بچه رو همونجا و خيلي نگران شدمو حرصم گرفت اما به روي خودم نيووردم چون دوروبر به هم ريخته بودو شيشه ها رو در اورده بودنو داشتن جوشكاري مي كردن.....

تا اينكه ديدم داره هوا تاريك ميشه و ديگه معلوم نبود چه بلايي سرش بيارنو چيزايي كه واسش خوب نيست بدن بخوره...واسه همين چون شوهرخان كار داشت گفتم خودم ميرم دنبالش..

البته چند وقت قبلش كه گفتم خونشون بوديمو فعلان در صلح بوديم...

رفتم ديدم تو بالكونشون نشستن و برادر شوهر و مادر شوهرو خواهر شوهركوچيكه بودنو يه بشقاب آلبالوي آب زده و بدون ضدعفوني با هسته گذاشته بودن جلوي خانوم كوچيك و  عين خيالشونم نبود!

خلاصه وقتي رفتم تو مادرشوهر يه خورده چهرش تغيير كرد چون فكر كرد پسرش اومده ....منم كه خيلي كارداشتمو تيوپم تو ماشين بودو نميتونستم درست بشينم ...برادر شوهرم كه خوابيده بودو مادرش شروع كرد كه كمردرد شده بچمو اين حرفا ....

منظورش اسباب كشي بود..منم گفتم تقصير شوهرخانه و من خودمم كمردرد بودمو اين حرفا ....

و تو دلم گفتم ما وسايل سنگينمونو زنگ زديم كارگر اومد برد و سبكها رو دوتايي اوردن مال جا به جايي كولر دخترته از پايين پله ها تا طبقه چهارم!!!

اما بهش نگفتم چون موقعيت درگيري نبود... كلا همش غر زد ....بعدم گفت با خنده من ۴ تا تخم مرغ واسه م (برادر شوهر ) نيمرو كردم خانوم كوچيك  نشسته خوشگل خورده ...دوباره رفتم درست كردم آوردم...

يعني داشت در ظاهر كيف مي كرد كه بچه تخم مرغ خورده و به خودش افتخار مي كرد ...احمق آلبالو نشسته و تخم مرغ....بعدم بچه من يه به اندازه ارزن بر ميداره ميزاره دهنش دوتا آدم گامپو!!!(دخترو پسر خودش نشستن و با خانوم كوچيك از تو ماهيتابه!!!! ميخوردن !!!!! حالا منت تخم مرغاشو واسه من داره!!!! بعدم من طبق گفته دكترا يه روز درميون يه دونه تخم مرغو صبح به صبح ميدم بهش .... اصلا نبايد ميداد چون ديگه سوپ ماهيچه مامانو كه واسش اورده بود نميخورد....

ديگه پا شدم كه برم و بيشتر مزاحم!!!نشمو به كارام برسم....زنكه نزاشت درست يه خورده با خواهر شوهر اختلاط كنيمخواهر شوهرتادم در باهام اومد و منم توراه ازش پرسيدم چه خبر...چيكارا مي كني؟...

و اونم گفت هيچييي... و گفت كه چون شوهرش تو دانشگاه آزاد قشم استخدام شده و يه مدت اونجا بوده اونم تصميم گرفته كه بره و خونشونو دادن رهن و اونجا گرفتن و فردا عازمه!!!!!!!!!!!!!

منم خيلي عادي گفتم اااااااااااااا چه خوب به سلامتي و اين حرفا و خداحافظي كردم و رفتم....

خيلي نامرده من كه اينقده اينو دوست دارمو باهاش خوبم ....حالا كه همه كارارو كردن و داره ميره ....حتي شوهرخانم درست بهم نگفته بود...يعني نميخواس بهم بگه و بره؟؟؟؟!!

رسيدم خونه و شوهر خان داشت كمك مي كرد شيشه هارو جا ميزد و خانوم كوچيكم گذاشتم پيش مامان تا كارمون تموم شه و داشتم جمع و جورو تميزكاري مي كردم كه تلفن زنگ زد......

گوشيو برداشتم .....مادر شوهر بود!!!! : الو....

گفتم الو سلام خوبيد؟

يهو شروع كرد.....ببين يك كلمه از كاراي (خواهر شوهر) و به مادرت! نميگي....

من راضي نستم ....نري بگي فلاني چيكار كرده و ميكنه و كجا ميخواد بره!!!!!!

وقتي شما همه چيزتونو كاراتون يواشكيه منم راضي نيستم يك كلمه بگي!!!

من فقط دهنم وامونده بودو نميدونستم چي شده و چي بگم....

كه گفت هيچي از كاراي خواهرتو عروسيش حرف نميزني!!!!!!!

واي خدا ....خوب تو اگه سوالي داشتي ميپرسيدي من خودم وقت ندارم يه خبر بگيرم اون موقع اين داره آتيش ميگيره و ميميره از فضولي....

بعدم منكه هروقت يه چيزي خواستم بگم يا از روي حسادت بي اعتنايي كرده بود و يا هم بعدش به شوهرخان ميگفت كه گفته فلان چيزو واسه خواهرم گرفتن يعني ما نگرفتيم!!!

من خيلي آروم گفتم كه من مامان خودش اينقده كار داره كه ديگه دنبال اين نيست ببينه كي چيكار ميكنه و يا نه...(آخه مامانه من بيكار نشسته ببينه دختر اين چيكار ميكنه؟؟؟؟)

بعدم ديدم هي داره جيغ جيغ مي كنه حالا هرچي من ميگم يه چيزه ديگه ميگه...

آخرش گفتم خوب چي بايد بگم من ....كارتهاتونم مامان اينا خودشون ميخوان بيان بدن ...

كه دوباره شروع كرد و جيغ جيغو حرفه بله برون خواهرمو كشيد وسط ديگه قلبم داشت از جاش كنده ميشد ....خيلي عصباني شده بودم گفتم بله برون يه چيزه خصوصيه مگه تو بله برون دخترتون مامان من اينا بودن ؟يا مگه خواهر شوهر مادرشوهر اون دختراتون بودن؟؟

بعدم گفتم سر جريان اون دفعه خونه كه زنگ زدين به مامانو دعوا كرده بودين كه يه وقت ما نيايم بالا و كلي بدو بيراه گفته بودين آخه چه ربطي به مامانم داشت خوب اونم عصباني بود.از دستتون اگه خودتون جاي اون بودين چيكار مي كردين؟؟؟

گفت با جيغ : اون ماله اون موقع بود نميخواستم شما جابه جا شينو اسباب كشي كنين!!!!!!(دلش

واسه ما سوخته)

الانم اگه پسرم ميخواد بياد بالا بشينه قدمش رو چشمام .....

تا هر وقتم تونست با تو زندگي كنه و تحمل كنه!!!!كه تونست !!!!

اگه نه طلاق بگيره بياد قدمش رو چشمام...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منت پدر و مادرتوروهم نميخواد بكشه با خونه گرفتنشون...!!!!!!!

حالا شوهر خانم بدو بدو داشت ميرفت و ميومد و با اين آقاهه كارارو ميكردو ميديد من دارم مي لرزمو اشك ميريزمو حرف ميزنم واي نميستاد ببينه چه خبره!!!!

گفتم پدرو مادر من منتي ندارن.....

حرفم و قطع كرد و  با جيغ  گفت : مادرت اندازه خري سرش نميشه.......

اينو كه گفت جلويه چشام سياه شد و ديگه هيچي نتونستم بگم ...فقط گوشيو قطع كردمو پرتش كردم تو ديوارو شروع كردم بلند بلند گريه كردن.....

تا اينكه شوهر خان اومد گفت چي شده و من گريه حالا هي ميگه بابا بزار گريه نكن من الان ميام ببينم چي شده باهم صحبت ميكنيمو من از يه طرف هيجان زده از يه طرف ناراحت و عصبانيو دل شكسته و از يه طرف ديگه خوشحال كه اين اين كارو كرده و من باهاش قهر ...

وقتي شوهرخان اومد ترسيده بود كه چي شده منو گرفت تو بغلشو من كلي گريه و دادو بيدادو شكايت كه مامانت به مامانم اينجوري گفته و همش ميگه طلاق بگيرينو

اونم ميگفت بابا گريه نكن ...خوب اون بگه ...من دوست دارمو...

كلي تا اروم شدم ....

ديگه اون هفته ام سرگرم كارابودمو كاراي لباسم...

با اينكه مامانم اينا از اونسري ازش ناراحت بودن  دوتايي با بابام رفته بودن در خونشونو مامانم بيچاره صورته كثيفشو بوسيده بودو كارت عروسيو بهش داده بود....

ما بيرون بوديمو دنبال اين سنگ خوشگلا واسه لباسم كه موبايله شوهرخان زنگ زدو معلوم بود دوباره مادرش داره سرش جيغ جيغ ميكنه و اونم هي چي شده حالا ....مال كيو ....از كيو....اين حرفا

بعد كه گوشيو قطع كرد ديدم دوباره وحشي شده.....و پرش كرده بود

هي داشت بهم گير ميدا د ...كهمن صبر نكردم ...شاكي شدم گفتم چيه چي شده دوباره حرف بزن ببينم چش شده .....

اونم گفت مامانت اينا كارت كيو بردن؟واسه كي دادن؟

منم گفتم من چه ميدونم من كه با اونا نبودم ميبيني كه همراه خودتم....

بعد فهميدم كه زنيكه جيغ جيغ ميكرده كه چرا واسه دختراش كارت ندادن!!!!

بعد با عصبانيت زنگ زدم به مامانم و خيلي عادي گفتم چه خبر كجاها رفتين؟بيچاره مامان گفت رفتيم كارتشونو داديم تعارفيم نكردن بياين تو ....

بعد گفت كارتاي اوناروهم ميخوان ببرن به خودشون بدن!!!!

بعد كه قطع كردم با دعوا به شوهرخان گفتم اين مادرت فقط بالا و پايين مي پره بقيه رو بندازه به جون هم بهش بگو صبر بكنه دندون رو جيگر بزاره كارتاي بقيه رو هم خودشون ميخوان ببرن بدن!!!!

فعلا تا همين جا تا بعد آخه اگه بخوام كامل كنم خيلي طول ميكشه دستمم خيلي درد گرفته بعد ببخشيد خشك و خاليو بدون شكلكه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط   | 

آخرش جابه جا شديم....

سلام!

لطفا فحشم نديد !

.....ميدونم ...ميدونم خيلي دير كردم....اما علاوه بر كار مسافرت رفته بودم يه چند روزي كه باعث شد قبل و بعدش مجبورشم بيشتر كار كنم.... يه خورده ام كه بيكار ميشدم ديگه اينقده خسته بودم كه حال تايپ و نوشتن نداشتم....

ادامه جريان خونه:

 همه برنامه ريزيها رو شوهر و مادرشوهر كرده بودن كه بريم بالاشون بشينيم...

مامان و بابا و خودم و همه مي گفتن نه با اين اوضاع و حساس بودن تو اگه مي خواي زندگيت داغون نشه و از همه مهم تر سلامتيت به خطر نيوفته نرو....

از طرف ديگه با اين همه سختيو مشكل بنزيني كه داشتيم بايد از اون سر شهر صبح زود بچه رو مي برديم خونه مامان اون سر ديگه شهر و بر ميگشتيم نزديك خونه خودمون اداره!

و ديگه اينكه تو كوچه مامان اينا طبقه بالاي يكي از همسايه ها كه دو واحد بود داشت اماده مي شد كه خيلي تروتميز و قشنگ داشت مي ساخت و من هميشه ظهرها كه بايد ميرفتم خانوم كوچيكو خودم با ماشين ميوردمو تو اون ترافيك دنبال شوهرخانم ميرفتمو حواسم به بچه تو ماشينم بايد ميبودو پاس شيرم هم همش هدر ميرفت تو اين رفت و آمدها همش ميگفتم هي!!!! چي ميشد اگه خونه ما اينجا بودو همه چي اينقده سخت نبود؟!

يه بار كه رفتيم تو واحد اي همسايمونو ديديم كه چطورين ....كلي ذوق كردم كه واي چقدر خوب قشنگ و تميزه ...حيف اول زندگي من و حيف اون وسايلم كه تو اون خونه گنده كثيف و بوگندو درن دشت حيف و ميل شد كه حتي بدم ميومد برم دستشويي چه برسه به شستنش كه اونم هر وقت مي شستيم صابخونه ميومد دعوا كه آب پايين و برداشت

يا اينكه اولا بدم ميومد رو موكتاش پا بزارم و يا به ديوارش تكيه بدم فكر كنيد وسايل نوشو آدم ببره تو كابينتاي كهنه بزاره.... يه آشپزخونه كه توش دوتا قاليه 3در 4 جا ميشد با چند تا كابينت كه نصف وسايلمو چون خونه كمد نداشت وسط انباريمون ولو بود....

چقدر سخت ميگذشت روزايي كه بچه تو اتاق نشينمنمون خواب بودو من بايد از اون ته اشپزخونه كنار گاز بدوام بيام از تو اون هال بي مصرف رد شم و بيام يه نيگا بكنم كه خوابه يا بيدار.... فكر كنيد هر يه ربع 40 بار بايد ميومدم سر ميزدم بهش اون موقعي كه ني ني بودو شيرخوار و من ميترسيدم كه يه وقت طوريش نشه و يا بالا نياره خفه شه....

يا موقع مهموني كه روز بعدش از پا درد مي مردم بس كه ميومدمو ميرفتم.... همش ميگفتم اگه اشپزخونه اوپن بود يا لااقل نزديك اتاق بچه چقدر راحت بودم.... .....

شايد اين چيزا فكر كنيد مزخرفه ولي اگه تو موقعيتش باشيد ميفهميد مثل مامانم كه موقع زايمان پيشم بودو از كسايي كه ميومدن ميرفتن پذيرايي مي كرد ....مي گفت الان مي فهمم چي ميگفتي...

(البته اين خونه اي بود كه مادرشوهرم واسمون انتخاب كرد و پزشو به همه مي داد چون يه جاي خوب بوددر حالي كه با همون قيمت كلي خونه هاي قشنگ و تميزو نوساز پيدا كرديم اما اون شوهر خان بردو اونجا رو گرفت شايد چون خيلي بزرگ بودو فكر مي كرد الان من همشو فرش دست باف ميكنم يا واسه همه جاش وسيله مي خرم كه پر شه....درحاليكه بعدش بايد ميرفتيم تو يه اپارتمان فسقلي....)

شايد خيلي از شما بگيد كه بابا همينم از سرتون زياده.....
اما وقتي يكسال عقدي و عروسيو عقب ميندازن كه خونتونو تحويل بدن كه هنوز ندادن !!
و بعد عروسيو اول زندگي بيافتي زير قسطاي قلمبه مربوط به پول پيش خونه اي كه فقط به خاطر جا و بزرگيش گرونه ....بعد نتوني اجاره بديو كلي از پول پيش كم بشه و نياز داشته باشي كه تهشو بگيريو بدي واسه خونه كذايي كه هنوز تحويل ندادن....

درحالي كه باخيلي كمتر از اون پول ميتونستي يه خونه نوساز جديدو نقلي جاي ديگه پيداكني ....

باباجون خونه گند بود فعلا نميتونم وقتمو بزارم واسه توضيحش!

خلاصه كلي پيله كردم به شوهر خان كه خونه تو كوچه مامان اينا رو بگيريم و اينيه مدتو آدمي زادي زندگي كنيم.. اونم اول ديد قيمت خونه (رهن و اجارش) نسبت به خيلي جاها و خونه هاي ديگه واقعا مناسب بودوهم واسه ما موقعيتش خوب بودو هم تميزو نوساز.....

اما اون تصميمشو گرفته بد و گفت: نه من اجاره نميتونم بدم!!!! مگه ديوونم وقته بالاي مامان مجاني!!!!!!!!!!! هست برم اجاره كنم ؟!نه!

 مامانم خيلي نگران بود و ديگه بابام راضي شده بودو ميگفت برو .... سعي كنيد يه مدت مشكلي پيش نيادو ... تا اينكه مامان گيردادبه بابا و راضيش كرد كه كمكمون كنه... و بابا گفت به شوهرت بگو من اين 7 ...8 ماه ... تا خونتونو بدن اينجارو واتون ميگيرم!!

خيلي سخت بود واسم .....اونم با اون اوضاع كه بايد جهيزيه خواهرمم مي گرفتن....دلم نميخواست كه ديگه بيشتر از اين اذيتشون كنم... شوهرخان ميگفت نه !!!!

اما بالاخره همه چي درست شد و ما رفتيم اونجا..... اسباب كشيم افتاد همزمان با اولاي كمر درد من .... خيلي سخت بود حالا كه داشتم به ارزوم ميرسيدمو ميرفتم تويه خونه نقليه تميز حالا نميتونستم بشينمو وسايلمو كارتن كنم ....كه اونم مامان خيلي كمك كرد .....منم همش رو پا بودم چون نميتونستم بشينم و خيلي سخت بود...هروقت از شدت كمردرد يه لحظه دراز ميكشيدم شوهرخان ميومدو ميگفت پاشو بابا من از يكي از دكترا!!! پرسيدم گفته فقط نبايد بشيني ....خمو راست شدن و وايسادن را رفتن طوري نيست!!!

خلاصه كه يه خورده وسايلو برديمو مامان داشت كمكم آشپزخونه جديديرو ميشست چون نوساز بود همه جا خاك و گچ بود.... ماشين خاله رو گرفته بوديم واسه وسايلي كه ميشد خودمون ببريم و برادر شوهر و شوهرخان ميزاشتن تو ماشين

 مثل اينكه شنيده بودم خواهر شوهر كولر خريدنو بايد ببرن طبقه چهارم و مادر شوهر ميخواست از اين فرصت (ماشين + كارگري ملت!) استفاده كنه و ببره واسش جابه جا كنن.. از تلفن هاي شوهرخان فهميدم و بعد فهميدم كه اومدن اونجا در خونه جديد ما كه باهم برن

و البته : واسه فضولي و ديدن خونه جديد! يادتون كه هست دوتا مامانا قهرن باهم.بعد اونسري جريان خونه و زنگ زدن مادرشوهرو حرفايي كه به مامانم زده بود....و بعدم دعوت نشدن مادر شوهر به بله برون خواهرم...

هيچي ديگه صداي مادرشوهرو دخترشو شنيدم كه داشتن ميومدن بالا ...

مادر شوهر فقط اومد دم در و مامان تو اشپزخونه با سر و هيكل خاكي مشغول تميز كاري و سرش پايين و متوجه نشد....  

مادر شوهر يه خورده اومد جلو و تا نگاش به مامانم افتاد يه لحظه جا خوردو زود فراركرد رفت بيرون!!!!

خواهر شوهر همينطور با كفش اومد تا كنار قاليو گفت آره اينجا بهتره نه؟

كه مامان صداشو شنيدو باهاش حال و احوال كرد...Hello

تعارفش كردم كه بياد تو ...اما مامانش داشت تو پله ها صداش مي كرد كه بيا بريم...

بعد كه خواهرشوهر خداحافظي كرد تو پله ها صداي مادرشو مي شنيدم كه داشت به مامانم چيز مي گفت Rolling Pinكه سلامي نميكنه ....تعارف نميكنه بياين تو....

عصباني شدمو خندم هم گرفت از اون قيافه و جا خوردنش...

به مامان گفتم ...

گفت من كه اصلا نديدمش سرم پايين بود ..

بعدم خودش بياد سلام كنه ...خونه پسرشه من بايد بيام تعارفش كنم؟ خودش بايد بياد بگه كمك نميخواين؟!!!

خلاصه الان چندماهه كه تو اين خونه ام و تازه مي فهمم خونه و زندگي يعني چي....

و از تميزكردنش لذت ميبرم....

خنده داره اما همش دارم دستشويي ميشورم چون نو و تميزه و ازش بدم نمياد و اگه يه دونه تار مو بيوفته سريع تميزش ميكنم.....

از طرف ديگه  تو آشپزخونه كار ميكنم خانوم كوچيكم جلو چشممه ....تلويزيونم جلو چشممه واسه همين هم فيلممو ميبينم هم حواسم به بچمه و هم كارامو ميكنم ....

صبح هام خانوم كوچيك و راحت ميزاريم پيش مامانو ميريم...

فعلا داشته باشيد تا عروسي خواهرم و دعواي جديدو تصادف ماشينو بگم براتون....

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط   | 

عیادت مادر شوهر!(آیکن سبزه)..

سلام دوست جونیا ممنونم از لطفتون

ادامه ماجرا:

دیدم خانوم تشریف آوردن تو و یه پاکت پر انبه و یه ظرف بسته بندی پر نبات آورده بود داد دست شوهر خان

و سلام و حال احوال کردو گفت چی شدی ؟ به درد من گرفتار شدی؟!!!

گفتم چرا؟

گفت منم همینطوری شدم.!!!!!

دیگه اونا رفتین که بشینن!!!

منم رفتم که چاییو بزارم ....

گفتم یه دفعه همه چیو آماده کنم

گفتم چایمو اماده کنم و هی نرم بیامو پا شم بشینم با این اوضاع...

شوهرخانم که هیچی ...اونام که انگاری اومدن مهمونی نه احول پرسی

آخه این رسمه عیادت از مریضشونه انگاری ...تو این چتد ساله فهمیدم...!

 هی طولش دادم ببینم این شوهره میاد بگه مردی یا زنده ای یا از دیدن مادرش تو خونمون ذوق مرگ شده....

 چایی مو اماده کردم گذاشتم تو سینی ...شیرنیم نداشتیم جاش بیسکوییت آورم و هندونه و انبه و پیش دستی و ...

 مادرشم که انگار نه انگار بگه لااقل بگو زنت بیاد بشینه ...مریضه...حداقل زبونی یه تعارف کنه

رفتم دم در بالکن دیدم باباش که افتاده رو بالش و هوا میخوره ...

 مادرشم که راحت مانتو و روسریشو کنده و با تاپ ! نشسته و شوهرخانم نشسته بود جلوش محو تماشای مامانش!

و صحبت میکردن ...

(بالکن ما بزرگ بودو جلوش زمین خالی بزرگو از اون سر بلوار همه ماشین ها و مردم دید دارن...)

 دیگه خودم شوهر خانو صدا زدم که به خودش بیادو پاشه بیاد سینیو از آشپز خونه بیاره

 بالاخره اومدیم و منم چون نمیتونستم بشینم بالش گذاشتم زیر دستم و بالاخره یه جوری نشستم

 مادر شوهر گفت : حالا بهتری ؟چیکار کردی؟

گفتم هیچی دارم مسکن میخورمو فعلا رو تیوپ باید بشینم ...

گفت : طوری نیست منم همینطوریم تازه شدی مثل من!!!!!

 گفتم : چرا ؟

گفت پریروز رفتیم تو پارک چندساعتی نشستیم تو چمن ها و فکر کنم نم کشیدم عین تو همین مهره آخرم درد می کنه دیگه دخترم قرار شده برام از این تیوپا بخره شاید بهتر شم ... !!!!!

گفتم آره ....اما من زمین خوردم(گفته بودیم بهشون که تو خونه خوردم زمین..)

دو بارم عکس گرفتم پیش سه تا دکترم رفتم گفتن مهرت مو برده

 گفت نه بابا منم همینطوریم....این مهره آخری در اثر زایمان یه خرده میره اونورتر!!!!!

 (نمیدونم خوب حالا چیو میخواد ثابت کنه؟!)

منم که دیگه حوصله کل کل و خرفهم کردن این ابلهو نداشتم بی خیال شدم ...

 

خلا صه بحث کشیده شد به اسباب کشی و جابه جایی.......

 مادرشوهر رو کرد به شوهر خان و گفت : یه کارتون وسیله ام نباید جابه جا کنی

 من خودم پول کارگر میدم کمردر می گیری و از این حرفا

 گفت: دخترش موقع اسباب کشی فقط نظارت می کرده و کار گر گرفته بوده وسایلو کارتون کردن و بردن بعدم امیر و آرمین پسرای خواهر شوهر بزرگه اومدن کمکش واسه جادادن

من که نمیتونم ....اصلا نفهمیدم چطوری جا به چا شد...!

 منم گفتم آره منم که با این وضع نمیتونم زیاد کاری بکنم منم می گم کارگر بگیریم واسه جا به جایی کارتونا

اما شوهرخان همش میگه از همین الان شروع کن به جمع کردن...

شوهرخان گفت حله دیگه میگیم امیر و آرمین بیان

منم یه نگاه تند بهش کردمو گفتم اونا چیکار میتونن بکنن دو تا بچه مگه میشه!

 مادر شوهرم گفت : هان اونا مگه میتونن.....

منم گفتم حیف الان اینطوری شدم وگرنه خودم همه کارامو می کردم

 

یهویی گفت : خوب مامانت و خواهرات چیکار دارن ؟اونا که بی کارن!!!!!!

بگو دو روز بیان کمک؟؟من که نمیتونم مریضم کمرم در میکنه...نمیتونم بشینم...!

 

(خیلی بی شعوره ....فکر میکنه همه مثل خودش بی کارن...مامان بدبخت من که صبحها خانوم کوچیکو نگه میداره هزارتا کارم باید تو خونه بکنه ...کارای عروسی اون خواهرم مونده خواهر کوچیکه ام که تو خونه هیچکار نمیکنه و سرش تو کارخودشو دانشگاشه ....این همه رو بیکارو کلفت نوکر فرض میکنه ....اونوقت خودش همش مریضه و نمیرسه چون دائم در گردشه!!!!

از اینکه واسه بقیه تعیین تکلیف می کنه متنفرم...

یه بار اون اولا حرف نون خریدن شد ... مامان منم میره ته خیابون خودشون یه وقتایی نون سنگک می گیره میزاره تو فریزر ... البته باید یه مدت طولانی تو صف وایسه

زنکه پررو به منو شوهر خان میگه خوب بگو مامانت برای شما هم نون بخره!!!!!

 

کم مونده بگه بگو مامانت بیاد کارای منم بکنه!!!..)

 

دیگه اینکه فقط اومده بود بگه که من طوریم نیست و شوهرخان نباید کارتون جا به جا کنه ....

گفت که شب باید بره خونه دخترش وهی میگفت میخوایم بریمو همش نشسته بود ...خیلی خسته شده بودم ...

حالا ما یه دوسه روز تو خونه بودیم ....بسکه خودش اهل بیرونو گشتن به شوهرخوان میگه این بچه دلش تو خونه گرفت هر عصر ببرش پارک !

 خلاصه اینکه خالم زنگ زدو گفت میخواستم با سحر(دخترش ) بیایم احوال پرسیت گفتم مزاحمت باشم یه وقت ...منم ازخدا خواسته گفتم همین الان بیا...

 

پدر شوهر که راحت افتاده بود واسه خودش و مادر شوهرم نشسته بود و نطق می کرد و انواع و اقسام وسایل پذیرایی دورشون پخش و پلا بودو داشتن تخمه میخوردن و منه بیچاره مریض با اون کمر دیگه داشتم میمردم که خالم اومد و اومدن دم در بالکن سلام و احوال پرسی......

مادر شوهر که یعنی اومده بود عیادت کلی ضایع شد و کم آورد و پاشد مانتو شو پوشید ومادر شوهرم گفت ما دیگه داشتیم می رفتیم....

خاله هم گفت اینطوری که بد شد اومدن ما شد رفتن شما 

و یه کمی موندن...

 چون خالم هم چند وقت پیش پاش پیچ خورده بودو نمیتونست رو زمین بشیننه اومدن تو رو مبل نشستن

پا شدم از جام خاله گفت کجا ؟ گفتم برم چایی بیارم که خاله گفت نه باید استراحت کنی

خیلی مواظب خودت باش استراحت کن که تا آخر عمر مثل من کمردرد نباشی آخه خاله دیسک داره و گفت منم تو بچگی زمین خوردم و اصلا خم و راست نشو و جلوی مادر شوهر کلی از این حرفا زد

وقتیم که اونا رفتن چون دید شوهر خان تحت تاثیر گفته های مادرش قرار گرفته و فکر میکنه زیاد مهم نیست طی یک اقدام نمادین بیچاره با اون پاش تمام ظرفای منو شست و گفت نباید زیاد رو پا وایسی...

 اینم از عیادت مادر شوهر...

روز بعدشم خانومی که کمرش مثل من بودو نمیتونست بشینه و دخترش می خواست تیوپ واسش بخره یه هفته رفتن شما اونم با تور ....که همش تو ماشین بشینن و اینور اونور بگردن....

خدا شفاش بده....

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط   | 

بازم ماجراي خونه + زمين خوردن + اسباب كشي و ....

سلام دوست جونيا ازهمتون ممنونم اما خوب چيكار كنم نميشه اينجا بشينم و جلوي همه مطلب بزارم و بايد كارمو انجام بدم اما همش تو فكرشم و اعصابم بهم ميريزه و وقتي نظرات پر محبت تونو ميخونم بيشتر خجالت مي كشم و همش تو اين فكرم كه زودتر بيام آپ كنم و يا يه جوري جواب نظراتتونو بدم.

چندبارم اومدم از تو خونه اينكارو بكنم اما فقط ترسيدم كه يه وقت شوهر خان مطالبم و ببينه يا وبمو كشف كنه آخه چندباري كه براش تعريف كردمو از شماها گفتم ، بهم گفته اسم وبتو بگو برم ببينم و من يه خنده مرموزانه كردمو گفتم نميشه يه رازه واسه خودمو يه دنياي ديگست كه هيچكي از شماها ازش خبر نداره و مال شخص خودمه .

 واقعا يه دنياي ديگه كه با اونايي كه دلت ميخواد و دوسشون داري حرف مي زني ...از غصه ها و شاديها ...و درهرحال و وقت روز به فكرشوني كه الان فلاني چيكار كرده يا چيكار ميكنه ويا اينكه وقتي تو فكري يا شادي يا غصه داري تو ذهنت داري خيلي چيزارو رديف مي كني كه براشون بگي و اين فكر يه خورده آرومت ميكنه ، حتي اگه فرداش كه بيدار شدي هيچي از حرفاي قشنگت يادت نمونده باشه ......

 چند روز بعد از روز مادر تو خونه خالم طبق روال هر سال 5 روز دعاي زنونه دارن كه روز آخرش مولوديو آش و خيلي باحاله سالهاي اولي كه خاله ميگفت بهم و خواهرشوهرا و مادر شوهر ميومدن پارسال كه نيومد وگفت واسش آش ببرم خاله هم يه سطل بزرگ آش داد واسه همشون...

امسالم طبق هرسال زنگ زدو دعوتشون كرد... روز دومي شوهر خان منو نبرد و چون خانوم كوچيك بهونه مي گرفت رفتيم تو پارك جنگليه نزديك خونه داشت خيلي خوش مي گذشت بهمون ساندويج خورديمو خانوم كوچيكم داشت رو اين سرسره باديا بازي ميكرد...

وسط هفته بودو پارك خلوت پاشديم يه دوري بزنيم رسيديم به سرسره هاي بزرگ وسط درختا كه خيلي بلندن.....

شوهر خان خانوم كوچيكو برد بالا من خيلي ميترسيدمو گفتم خيلي مواظب باش.. يكي دوبار بچه رو نشوند رو پاش و اومد پايين و هردو شون كلي كيف مي كردن منه خرم كه از بلندي ميترسيدم وسوسه شدموازش پرسيدم چطوريه شوهرخان گفت ميتوني بياي... وقتي رسيدم بالا ترسيدمو گفتم تورو خدا بيا منو از پله ها ببر پايين اونم گفت بابا اينو نگا داره ميره برم مواظبش باشم و گفت بيا پايين طوري نيست حال ميده...

و با خانوم كوچيك رفتن پايين منه ابلهم نشستمو خيلي ناشيانه و با سرعت اومدم پايين و همش بسم الله مي كردم وقتي رسيدم پايين هيچ اتفاقي نيافتاد فقط ديدم شديدن انتهاي كمرم يعني همونجايي كه روش ميشينيم داغ شده و درد ميكنه به روي خودم نيوردم و پا شدم اما چند دقيقه بعد دوباره خواستيم يه جايي بشينيم ديدم كه خيلي وحشتناكه...

به شوهر خان گفتم : آخ ... ...ونم درد گرفته... بالاخره اون شب رفتيم خونه و يه خورده پماد رزماري زدم به كمرمو خوابيدم... يه دو روزي تحمل كردم و تو اداره با آخ و اوخ و به سختي پاشدم نشستم.... فكر ميكردم كه درد كوفتگيه و خوب ميشه و اين درد وحشتناكو تحمل مي كردم ...تا اينكه شوهرخان از يكي از دكتراي تو ادارشون پرسيدو اونم گفت بره حتما عكس بگيره...

 خلاصه رفتيمو عكس گرفتيمو دكتر گفت آخرين مهرت (دنبالچه) مو برده!!!!! 5 ، 6 روز مرخصي دادو گفت استراحت كن و بعدشم گفت بايد از لوازم پزشكي تيوپ بگيرمو همه جا رو اون بشينم تا مهره خم نشه و جوش بخوره وگرنه كج جوش مي خوره و اونوقت همش كمردرد....

حالا يه تيوپ گنده نارنجي!!!(همشون همين رنگ بودن) دارو كه الانم رد همون نشستم.. حالا فكر كنيد ...تو اداره، ماشين ،مهموني،عروسي..... همه جا شده عضو جدا نشدني من به مدت 6 ماه!!!!

دكتر گفت كه روزمينم اصلا نشينم... منم كه تصميم گرفته بودم تا عروسي خواهرم برم ورزشو استخرو لاغر كنم گفتم ميتونم ورزش كنم و يا استخر!!!!برم؟ چون فكر مي كردم استخرواسه مهره و استخون خوبه ....گفت فعلا نه !و اون كارت 15 جلسه ايه استخر كه دلم چقدر هوس كرده بودو فقط يه بار به مدت يه ساعت استفاده كرده بودم.... وتا حالا ديگه نتونستم برم....!!(جريانشو از پست قبل ميدونيد كه؟)

بيچاره مامان يه دوروز صبح اينهمه راهو پا شد اومد بهم سر زد و ناهارمو درست كرد و ظرفامو شست و خانوم كوچيك و نگه داشت تا من استراحت كنم و مهره كار دستم نده ...از اونور خالم هم كه ديسك كمر داره و تو بچگي زمين خورده و خيلي ناجوره همش سفارشه استراحت ميكرد... منم يه دوروز حالي بردمو جلوي تي وي خوابيده بودمو فارسي ووو...اا...ن مي ديدم ...بدون مزاحم(شوهر خان)!

چون حوصله نداره من بشينم سريال ببينم! ولي دردش واقعا وحشتناك بود و به زور مسكن ها و شل كننده هاي عضلاتي كه دكتر داده بود تحملش مي كردم كه مامانم مي گفت معدت داغون ميشه نخور اينارو...

حالا تو اين هيرو وير صابخونمون طبق هر سال شروع كرد به بامبول دراوردن .... كه اجراه بيشتر بدين و رهنو بيشتر كنيد و پاشيدو از اين حرفا و ايندفعه هم از اون دفعه ها بود ....و شوهرخانم گفت كه خالي مي كنيم !!! چون به پول رهن خونه هم نياز داشتيمو بايد ميريختيمش واسه اون خونه كذايي كه ميدونيد!

منم به شوهرخان گفتم آره ميريم اون پايينا يه خونه نقليه تميز پيدا مي كنيم با رهن و اجاره كمتر... ....كه يهويي دوباره مساله بالاي خونه مامانشو پيش كشيد!!!

بعدم هرچي من گفتم نه رفت و با مادرش صحبت كردو حالا نقششون چي بود نميدونم اومدو گفت مخ مامانمو زدم!!!!!

منم همش دعوا داشتم كه اگه بالاي خونه مامانت جدا هم بود نميومدم چه برسه به الان كه ما تو دوتا اتاق بالا باشيمو هي قرار باشه واسه دستشوييو حمومو آشپزخونه بيايم پايين و يا اينكه وقتي دختراش با بچه هاشون ميريختن اونجا و يا و يا و .... ديگه تكليف معلوم بود ....نياز به گفتن نيست ...خودتون ديگه ميدونيد چي مي شد... شوهرخانم مي گفت من نميتونم اجاره بدم!به پولمم نياز دارم !

وقتي بالاي خونه مامانم هست چرا اينكارو بكنم؟و تصميمشو گرفته بود.... منم از اونور مامان و خاله ها و دوستا و همكارا و همه كه ميگفتن كار اشتباهيه به كنار خودم شديدا مخالفت مي كردمو گفتم مامان تو خوبه اما من بدمو نميتونم بسازم اگه ميخواي زندگيمون نپاشه اين كارو نكن!

تا اينكه بعد دوروز شد جمعه و روز سوم استراحت من ....كه ديدم شوهر خان تلفناي مشكوك ميزنه و طبق معموله هر عصر كه ميرفتيم فرش پهن مي كرديم رو بالكن و من دراز ميكشيدم و تخمه و مجله و باهم جدول حل ميكرديم....

البته ديدم ايندفعه يه خورده تشريفاتش بيشتر شده داشتم يه بلوز آستين دار مي پوشيدم كه برم رو بالكن يهويي ديدم دارن در ميزنن... شوهر خانم با چشماني در حال برق زدن و خوشحال به من اشاره كرد كه كيه يعني؟ واي دلم ريخت پايين معلوم بود مي دونست و هماهنگ شده بود...

 

 

بله صداي نحس خودش بود پشت سرشم شوهرش داشت ميومد تو !..........

فكر كنم بقيش بايد بمونه واسه بعد.....آخه الان ديگه نميشه.....معذرت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط   | 

كار شناسي ارشد + روز مادر (شوهر)!!

سلام دوستاي خوبم ...

روز بعد مهموني رفتم اون شهري كه گفتم و امتحان دادم ...رشته خودم نبود اما ازش خوشم اومد و تازه ديدم ملت چه درساي آسوني مي خونن و اگه كتاباشونو يه نگاهي كرده بودم مي تونستم رتبه ام بيارم ...خيلي خوش گذشت يه خورده گردشم كرديم آخه اونجا سرسبزه ...بعضي از همكاراي اداره ام اومده بودن...دلم هوس قبولي كرده بود اما آزاد يه شهر ديگه هم گرونه و هم مشكله رفت و آمده با كار اداره و بچه كوچيك...

خلاصه بگذريم ....كلي احساس با سواد بودن بهم دست داد....

چند روز بعد نتيجه ارشد ملي كه رشته خودمو  امتحان داده بودم اومد كه با كمال تعجب ديدم مجاز شدم!!!!

همچنان مدتي گذشت و ما كاري با مادرشوشو نداشتيم ...تا اينكه شد نزديك روز زن(در اصل هر سال روز مادر شوهر!!!!!!)

شوهر خان منو ورداشت بريم بيرون كه يه چيزي واسشون بخريم ازاونور مامانم گفت اگه واسه من چيزي بخريد ناراحت ميشم من توقع و انتظاري ندارم ....

خلاصه منم ميخواستم كلكش كنده شه يهويي يه پارچه خوشكل چشممو گرفت كه وقتي رفتم پرسيدم قيمتشم خيلي پايين بود و عالي ....اما مهم قشنگيش بود زمينه مشكي با گلهاي فيروزه اي آبي و بعضي از حشيه گلهاي نقره اي كه میشه گفت مجلسيم بود

خلاصه دوتا از همونو گرفتيم

شوهرخان گفت خوب واسه تو چي بخريم ؟

منم گفتم كادوي من اين باشه كه تو خودت تنهايي كادوي مامانتو ببري و من نيام!!!!

خلاصه منم يه روسري گرفتم (البته به اصرار شوهرخان ) كه 17 تومن شد..

و رفتيم پيش مامان و كلي خوشش اومد از پارچش و تشكركردو خواهرمو نامزدشم يه پارچه كت و دامني گرون گرفته بودن...

دو روز بعد كه تعطيل بود ديدم خبري نشد گفتم شايد خودش تنها بره ...اما روز شنبه كه 15 خرداد بود شوهرخان گفت كه 2تاخواهر ش خونه مادرش ناهار دعوتن و ماهم بايد بريم ...كلي اعصابم بهم ريخت و گفتم عصر بريم نه واسه ناهار و كلي كل كل كه مجبورم كرد بريم ...

شوهرخان و خانوم كوچيك جلوتر رفتن و خواهر شوهرا هم بودن

(البته به غير از بزرگي!!!!! همچنان!!!)

شوهرخان با مامانش روبوسي كردو اونم كلي احساس نازنازي بودن و مادر بودن بهش دست داده بود ...

من با حال نفرت و ترس و حالي كه نميشه توضيح داد مثل اينكه وارد كلبه كثيف وحشت!!! شده باشي و شياطين به استقبالت اومده باشن !!!

فقط بهش گفتم سلام و نه تبريك و روبوسي و رفتم نشستم روي مبل...

اونم همينطور بالبخند بعد از بوسيدن پسرش گفت سلام خوبي و بعد همينطور كه رد ميشدم از كنارش بهمون گفت آروم چرا زحمت كشيدين!!!!

موقع ناهار از جام تكون نخوردم تا سفره پهن شدو همه نشستن و نرفتم سر سفره تا وقتي كه تعارف كردن ...

و بعد كه داشتيم ناهار ميخورذيم ديدم كه هواي منم داره و واسه ما هم ...

كه يهويي با لبخند و بلند گفت : ...... فوق ليسانس قبول شده!!!!!! دانشگاه ملي!!!!!! همين جا...!!!!

يهويي جا خوردم همه با لبخند نيگام كردنو ااااااااااا وااااي چه خوب و ...سوال و جواب

تو دلم گفتم اي كوفت بخوري شوهرخان كه هيچي زير زبونت بند نميشه ....

آخه هنوز كه نتيجه نهايي معلوم نيست فقط مجاز شده بودم و رتبم هم خيلي جالب نبود...

خلاصه بدم نيومد چون كلي تحويلم گرفتن و واسم كلاس گذاشتن....

البته من تحت تاثير قرار نگرفتمو بعد ناهار خانوم كوچيكو بردم دستشويي تا سفره جمع شد ...بعدم اومدم خانوم نشستم رو مبل ....

ظرفها هم به من چه!!

دو تا دختراش بشورن!!!!!!

اونم رفت واسمون فالوده طالبي كه درست كرده بود اورد و مثل آدم بهم دادو منم خانوم!!!! خوردم ...

حرف استخر شد و من گفتم كه از طرف اداره يه كارت 15 جلسه اي به قيمت 25 تومان گرفتم كه مال بهترين استخره شهره و از اين سرسره هام داره و اونام كلي ازش تعريف كردن و شوهرخواهرشوهري مي گفت فقط واسه سرسرش ميره ...

بعدم كه دختراش اومدن و كادو هارو باز كردن :

گفتم حتما دختر كوچيكه طبق دستور اونروز طلا خريده ...

اما: دومي : وجه نقد!!!

سومي يه ظرف بود كه حالت يه بشقاب مشكي رير بود و 7 تا ظرف سفيد مستطيل گرد شده داخلش

ما هم كه پارچه و البته به نظر خيلي گرون ميومد

كوچيكه گفت : شوهرخان امسال برا اولين بار كادوي قشنگي اورده!!!!!!!

مادرش: حتما پولدار شده!!!!!

(اي كه بخوره تو اون سرت!!!! ما هر سال بااون وضع مالي افتضاح واست كادو گرفتيم يه بار گلدون و گل مصنوعي ، يه بار يه تابلو و ....

اونوقت !!!!!

آره درهر صورت ضدحال خودشونو ميزنن ....مگه بقيه چي مياوردن كه خوب بوده؟؟؟؟

خلاصه شد عصرو همه پاشدن رفتن اما شوهر خان ميخواست بمونه تا شب!!!!

مادرشم كه ميخواست بخوابه ...گفتم بهش بريم آخه طبق سابقه اينها اگه يه كم بيشتر بمونيم بعد بايد شديدن جواب پس بديمو عواقب داره....

شوهر خان لج كرد كه بريم پارك ....هوا گرم و بودو رو وسايل آفتاب بود خانم كوچيكم خيلي خواب آلو و بهونه گير

حالا هرچي من گفتم بريم سر شب بيايم قبول نكرد...

خانوم كوچيك پريد جلوي چرخ و فلك و دهنش خون شد و لبش قلمبه شد

شانس اورديم كه فقط اشاره شد بهش

نميدونم چرا هر وقت روزمون با اينا سپري ميشه اين لب و لوچه خانوم كوچيك بايد يه طوري شه ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط   | 

آخر مهمونيه من

خوب ديگه گذشت و من كه ميخواستم كلي چيزا بگم و بعد نظرخواهي تموم شد و رفت واسه همين ادامشو خلاصه مي گم كه كلكش كنده شه اونوقت ميخوام مثل جوجوكي روز به روز همه چيو بنويسم البته نه همين الان ها.....

خلاصه اونروزم مادرشوهر كلي حال مارو گرفت مرغهاي سرخ شده با سس و رب گوجه رو ميگفت خشكه پايين نميره ...فكر كنم عيب و ايراداي غذاهاي دخترشو واسه من مي گفت بعد مي گفت مگه غذاتون كمه مگه واسه هركسي يه تيكه نذاشتي؟درحاليكه بيشترم بودو وقتيي خواهرشوهر كوچيكه و شوهرش اومدن واسه اونا تو يه خورشخوري مرغ گذاشتم و واسه شوهر اونيكي كه نيومده بودم همه چي گذاشتم.مادر شوهراز حسوديش صبر نكرد دختر كوچيكه و دامادش برسن كه سفره و غذاي منو ببينن و گفت من داره حالم بد ميشه و دستور غذا خوردنو داد .

 من همش زير گوش شوهرخان متلك هاشو گوشزد ميكردم ...اونم ميخنديد و ميگفت بي خيال ...ميدونم ...خوب چيكار كنم...!!!وسعي در خر نمودن اينجانب داشت..

شوهردخترش وقتي اومد اخماش تو هم بود و با تعجب به من نيگا مي كرد كه چطوري تونستم مهموني بدم؟!و خودشم كه از دست مادرشوهر عصباني بود مدام روش يه طرف ديگه بود تا اينكه همين طور كه مادر شوهر عين وروره جادوها نشسته بود و پشت اين و اون بد مي گفت و ته همه چيو بالا مياورد (رو به ژسر كوچيكه:بردار 4 ، 5 تا شيريني بردار تازست!!! حالا شما شيريني دانماركي قلمبرو تصور كنيد !) كه من رفتم خانوم كوچيك و بردم دستشويي و بعد بغل شوهر خان شد و برگشتيم كه مادر شوهر گفت آدم با چه سختي بچه بزرگ كنه انوقت به كي بدش!!!!كه 5 دقيقه بعد شوهر خواهر شوهريم خدافظي كردو رفت!

اين مادر شوهرمنو كه ولشكني فقط ميخواد پشت اين و اون حرف بزنه و مسخره كنه و ايراد بگيره ...

منم فكر ميكنم از حسادتشه و مطمئن ميشم طرف خوبه!!

خلاصه عصر همينطور عين وروره جادو نشسته بودو بد حرفي ميكرد بعد داشت سربه سر برادر شوهر ميذاشت و ميگفت واسش يكيو در نظر داره كه .....كلي ....تعريف

كه بعد طعنه بزنه به ما...

منم به شوهر خان گفتم كه ديگه داره اعصابم خورد ميشه پاشو بريم ديگه....كه خواهرشوهري فهميدو گفت چرا ؟ديدم چيكار كنم گفتم فردا امتحان فوق دارم و بايد ميرفتم براي اين رشته به يكي از شهراي اطراف كه دو سه ساعتي فاصله داشت با ما...

خداروشكر اين موضوع باعث شد كه ديگه تا آخر شب!!!!!نموندن و دم غروب پا شدن برن...البته مادر شوهر بايد مي رفت جاي ديگه!!

((البته من ميخواستم به خاطر اين موضوع 5 شنبه شب مهموني بدم كه هم بتونم شنبه امتحانمو بدم هم هوا خنك باشه...كه مادر شوهر به شوهرخان گفته بود نه ...5 شنبه خواهر شوهر كوچيكي نيست بردارشوهرم بايد با دوستش بره بيرون!!!!!!!!

دليل قانع كننده!!!!ما بچه مون مريض بود دليل خوبي نبود؟؟؟!!

كه من خيلي عصباني شدمو با شوهرخان دعوا كردمو گفتم اصلا مهموني نميتونم بدم ...فقط امروز آمادگيشو داشتم..اونم خيلي ناراحت شده بودو صداش مي لرزيد ...فكر كنيد ظهر 5 شنبه كه من داشتم پاس ميگرفتم برم واسه كارام زنگ بزنه بگه نميان!!!!

واسه اينكه كلي مواد لازم واسه مهموني گرفته بودم مجبور شدم بندازم جمعه!!!

كه عصرش مادر شوهر داشت با دخترش حرف ميزد گفت گفتم ديشب تنها نمون تو خونه ميومدي ...چه آبگوشتي دادن!!!!!!

كه من فهميدم همه اين بامبولا واسه اين بوده كه شب خانوم ميخواسته بره دعا آبگوششششششششت!!!! بخوره و بعد مارو تو اين همه دردسر انداخته!!!!از بدجنسيشه ديگه.))

خلا صه عصر كه پاشد بره نه يه تشكر كرد از من و نه خداحافظي !!!

فقط اونور شوهرخانو از دور صدا زد كه داشت با وسيله ها با خانوم كوچيك بازيس ميكردو گفت : دستت درد نكنه خدافظ!!!!

و بعد خواهر شوهرا از من تشكر كردن و ...

فكرشو بكنيد ...آدمو بتركونن...هر حرفيو به آدم بزنن!!! بدون اينكه كاري كرده باشي و حرفي زده باشي !!بعد خودشون باهات قهر كنن!! بعد دستور مهموني همون روزي كه خودشون ميخوان بدن!!!بعدم محل ببخشيدا سگ!!!! به آدم ندن و بيان بخورن و برن!!!!

همچين آدمايي تا حالا ديدين؟؟؟؟؟!!!!

خوب مثل اينكه بقيشو بازم بايد بعدش بنويسم برخلاف قولم كه اول پست داده بودم آخه همين 4 خطم!!! طي چند روز تونستم يواشكي بنويسم!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط   | 

بازم دعوا...

وقتی رفتم یه سلام  کلی کردم بهشونکه دور هم بودن ...

یادم نیست جواب داد یانه برام مهم نبود ...خواهر شوهر یه خورده برنج دمپخت کرده بود و مرغ اورده بود واسه جوجه کباب...مادر شوهرم سرگرم به سیخ کشیدنشون بود..

شروع کرد با خانوم کوچیک حال و احوال : جیگرت بشم سلام نمیکنی....فقط پای تلفن می گی سلام؟!

دختر بد؟

گفتم شاید نفهمیده ومنم گفتم با لبخند : سلام کرد شما نشنیدین...

خانوم کوچیک یه جا بند نمیشد اینام اینقده دیر اومده بودن که سایه کامل گیرشون نیومده بود...وسط خاک و خل تو سایه آفتاب نشسته بودن.

بقیه بچه ها خوب بزرگتر بودنو تو سایه اما اون همش تو آفتاب می دوییدو میخواست بره ببینه اون دوردورا چه خبره...

به شوهر خان گفتم بگیرش تو آفتاب نره..

یهویی مادرش گفت : نه بزار بچه بازی کنه ...حرص نخور(پسرش) ، بچه زمین باید بخوره پا شه...تو خاک و خل بازی کنه مقاوم شه ولش کن بزار بره...

خیلی عصبانی بودم چون شوهرخان به اندازه کافی بی خیال هست ...ا.نم بچه با بدن ضعیف که تازه بعد 14 روز مریضی خوب شده بود تو اون گرمای آفتاب که خودمون داشتیم می پختیم...

به شوهر خان گفتم میخوای بگم بابا بیاد دنبالش ببردش که مریض نشه...گفت:نه.

شد موقع ناهار...سفره یکبار مصرف! پهن شد ..خواهر شوهر که از همون اول اومده بود چهار زانو پهن شده بود روزمینو تکون نخورده بود یعنی میزبان بودن و شوهرشم کارداشت و نیومده بود....خیلی از وسایلم که بقیه اورده بودن...

برنج دمپخت له شده + هر نفر چندتا تیکه کوچولو جوجه کباب خشک + ۲تا بطری دوغ که فقط با کمک دوغها از گلومون می رفت پایین...خانوم کوچیک هیچی نمیخورد ...خواهر شوهر کوچیکه که همیشه باید کنار شوهرش بشینه اما هیچکس به ما تعارفی نکرد و شوهر خان اونور تو آفتاب نشست ...گفتم بزار خانوم کوچیک بیاد پیش من تا تو سایه باشه و غذابدمش گفت نمیخواد..

خانوم کوچیک پاشد رفت اون دورا ... اومدم پاشم بیارمش شوهر خان گفت نمیخواد و پسر خواهر شوهرو که ۷ سالشه گفت بیارتش...

دم سکویی که مانشسته بودیم نتونست بیارتش بالا و بچه دهنش خورد لب پله و گریش شدیدا در اومد...من خیلی ترسیدم چون یه بار دیگه که گفته بودم زمین خورده بود و لبش زخمی شد و دندونش...

پا برهنه و درحال سکته دوییدمو دیدم تو دهنش پر خونه

پسر بزرگه خواهر شوهر بزرگی بغلش کردو با هم رفتیم دهنشو بشوریم ...شوهر خانم یه خورده دیرتر!!! اومد دنبالمون ...مادر شوهرم میگفت نه نه طوری نشده

داشتم میلرزیدم و از خونسردی و بی تفاوتی شوهرخان عصبانی بودم ...شوهر خان نگا کردو دید که دندونش طوری نیست و تو دهنش یه کمی زخم شده ...و به من با عصبانیت گفت بابا طوریش نشده...

منم باعصبانیت زنگ زدم و به مامانم گفتم اینا میخوان بچه منو بکشن و بابا هم گفت ما الان میایم دنبالش...وقتی برگشتیمو نشستیم سفره جمع شده بود!!!درحالیکه من غذانخورده بودم!!!البته نمیخواستم اما لااقل یه تعارف!

دیگه آروم شده بودیم ...که من زنگ زدم که بگم نیان دنبالش و بابام گفت ما دم پارکیم بیارش...و من یواشکی به شوهرخان گفتم و اون شدیدا عصبانی شدو گفت بگو برن نمیخواد...با باهم از اینور نگران بود و عصبانی ...به خواهر شوهر بزرگی گفتم که راضیش کنه که بابام ناراحت نشه..اونم گفت نه طوری نیست بزار باشه!!

که مادر شوهر فهمید ....و بعد گفت نه بزار بره بهتر !من همون اول میخواستام بگم بزاریدش اونجا !!!(درحالی که دستور خودش بود)

شوهرخان میگفت نمیخوام ...مادر شوهر  که فهمید داشت یواشکی غرغر میزد که شوهرخواهرشوهربزرگی گفت بزارید بره!!اگه خدایی نکرده طوری بشه تقصیر شماست...

بابام زنگ زد به شوهر خان اون گوشیو داد به من و بابا با عصبانیت گفت بگو بچهرو بیاره وگرنه میام آبرو ریزی را میندازم و این حرفو به شوهرخانم زد...(البته این اولین باری بود که بابام با عصبانیت باهاش حرف زد و خوب نگران بود )

وای خدای من داشتم می مردم !!! تو اون حال نفهمیده بودم چیکار کنم و اشتباه کردم که زنگ زدم و حالا این همه دردسر....

گفتم بزار برم بگم که برن گفت نه...دیگه خواهر شوهر بزرگه سوییچ ماشینشونو داد تا با اون برم...

رفتمو گفتم ولش کنید من اونموقع عصبانی بودم اما بابا کوتا نمیومد...

دیگه خواهر شوهر بزرگی راضیش کرده بود که بیاد تا اونا از نگرانی در بیان..

خلاصه بابا خیلی خوب با شوهر خان حرف زد حال و احوال کرد و گفت : خودتون میدونید که این بچه خیلی شیطونه  و بلا سرخودش میاره و یه اکیپ میخواد که مواظبش باشند ...دختره و خدایی نکرده زمین بخوره طوریش بشه ...اونوقت ۴روز دیگه چطوری عروسش میکنی و کلی نصیحت کردو گفت بچه که تا دیروز پرروز اینقده مریض بود و بهتر بود میاوردید پیش ما و خودتون راحت میومدید...و شوهر خان قبول کرد و دادش رفت...

تو راه کلی باهام دعوا کرد و عصبانی شده بودو میگفت این چه حرفیه که بابات زد آبروریزی میکنه....گفتم خوب عصبانیو نگران بودو...

وقتی اومدیم نشستم کنار خواهر شوهر کوچیکی و شوهرش ...مادر شوهر روش اونور بود و شوهر خان عصبانی قهر کرده بود...دیگه طاقت نیاوردم و از شدت ناراحتی و استرس اشکام شروع کرد به ریختن و یه خورده با خواهر شوهری درددل کردم....شوهرشم خیلی ناراحت بود به خاطرم...و خواهر شوهری یه خورده دلدلریم داد...

که مادر شوهر شروع کرد ...نمیدونم تا ما برگشتیم چی شده بود که شوهر خواهر شوهر بزرگیم عصبانی واسه خودش رفته بود یه طرف دیگه ....

خلاصه بگم کلی غر زد و هر چی ازدهنش در میومد بار منو خونوادم می کرد....

خواهر شوهر بزرگی و کوچکی می گفتن بسه دیگه مامان....

اونم می گفت : نه بزار بگم ... فکر میکنید ملت چرا سرطان می گیرن ...چون حرفشونو نمیزنن...منم باید حرفامو بزنم!!

می گفت حالا این بچه می ره مهد چشه؟(بچه خواهر شوهر دومی که سه روز تو هفته صبح ها ...4 ساعت ...کنار خودش )

که شوهرش گفت نه بابا خدا خیرشون بده کاش یکی بود اینو نگه میداشت!

خواهرشوهر کوچیکه همش می گفت ولش کن و یه آنگ از رو مبایلش گذاشته بود یادم نمیاد چی بود اما بیشتر اشکم می ریخت شوهرشم زیر لب یه چیزی به مادر زنش میگفت و خیلی ناراحت به من نگا می کرد به خواهر شوهری می گفت خواموشش کن بابا این آهنگه بدر گریه آوره...

منم هیچی نمیگفتم که شوهر خان یه کاری کنه اما اون حتی گریه منو ندید!!!!

بعد مادر شوهر یه متلک بار دامادش کرد که هرهفته میره نماز جمعه ...اونم بی اینکه چیزی بگه پاشد رفت پیش داماد بزرگه و رفتن اون دوردورا باهم صحبت می کردن...

دیگه یهویی حرف خونه رو کشید وسط...

گفتم سند ازدواجتونو بدید از روش واسه برادرشوهر خونه ثبت نام کنم ...مادرش!!!!!!(چه ربطی داره)نذاشت!!!حالا خیر میبینه از زندگیش؟؟؟!!!

خوب من عضو تعاونی مسکن ادارمون هستم و خودتون میدونید یه موقعهایی بخوان کاری بکنن یا زمینی چیزی بدن ، استعلام میکنن که چیزی به اسم نباشه اونوقت من همه اینارو از دست بدم واسه یکی دیگه؟؟؟

دیگه پا شدمو منم رفتم اون دورا وایسادم و شوهر خانم مثل یه بچه لوس نشسته بود لبه سکو نزدیک مامانش و پشتش به ما بود....

درسته حالا من یه اشتباهی کرده بودم ولی اون لحظه جای همه اونا فقط حمایت شوهر خان و تو جمع خانوادش میخواستم که اینقده بی غیرت بود که گذاشت مادرش جلوی داماداش و بقیه همه چی بهم بگه و بقیه واسه اشکای بی صدای من دل بسوزونن و اون حتی نیومد بگه پاشو بریم اونور که این همه حرف نشنوی و یا....

خلاصه دوتا خواهر شوهر اومدن دنبالم و پیشم نشستن و کلی دلداریم دادن و منم کلی واسشون درد دل کردم...بعد پاشدیم رفتیم کنار شوهراشون...خواهر شوهر بزرگی خیلی شوهر خوب و رمانتیکی داره ...گفت شوهرش حوصله حرفای مامانو نداشته و میگفته بگو بس کنه...اعصابم خورد میشه و پا شده....

داشتیم در مورد این اتفاقا بحث می کردیم شوهر خواهر شوهر کوچیکی به زنش گفت خدا وکیلی اگه مامان من این حرفا رو که مامانت به عروستون زد به تو می زد چیکار می کردی؟؟؟!!

اونم مکثی کردو سرش و انداخت پایین و گفت : خوب من جوابشو میدادم....

شوهر خواهر شوهر کوچیکی شروع کرد و با عصبانیت در مورد این چیزا با زنش و خواهر شوهر بزرگی حرف میزد...

داشتیم با خواهر شوهرا از دستشویی میوامدیم که خواهر شوهر بزرگی شوهر خانو بلند صدا کرد که بیا ...میخواست آشتیمون بده ...اما مادرش گفت برید گم شید سرش درد می کنه نمیتونه بیاد!!!!!

اما بعدش پاشدو اومد با بچه های خواهرش بازی می کرد...

خلاصه اونروز واسه ما روزی شد...

شب !!! که میخواستیم برگردیم (چون عصر میخواستیم برگردیم مادرش بهش گفت نه کجا میخوایم تا آخر شب بشینیم)

یهویی جلوی همه مادر شوهر شوهر خانو صدا کرد و اونم مثل بچه های لوس رفت پیش مامانش و در گوشی مادرش یه چیزایی بهش گفت...

تا خونه وحشیانه رانندگی کردو گفت:بچه رو هرکی برده بگو برگردونه...

وقتی رفتیم تو خونه دیدم شوهرخان عین وحشیا دوتا تلفونو از بیخو بن کند !!! وچون بعد از اونکه مامان اینا خانوم کوچیکو بردنتو ماشین گوشی خوکشلمو پرت کرد کف ماشین همه چیزش از هم در اومد!!! موبایلم نداشتم و دیدم الان درو قفل میکنه ...پریدم از خونه اومدم بیرون!!

حتی پول تاکسیم با خودم نداشتم ...اومدم بیام در خونه پسردایی مامان که همسایمونه که تلفن کنم که دیدم

خواهر شوهر بزرگی اینا اومدن که دوچرخه پسرشونو ببرن...

شوهر خان خیلی عادی اومد تو پله ها و به من گفت : خریدی؟!!!!!

منم نامردی نکردمو همه چیو منفجرانه و با گریه گفتم...

چقدر شوهر خواهر شوهرم ناراحت شده بودو چقدر نصیحتش کرد و خواهر شوهرم هم همینطور 

دیگه دیدن از خر شیطون پایین نمیاد و دنبال بچه نمیره گفتن ما میریم میاریمش یا باهم بیاین بریم که شوهر خان گفت نه میایم...

و من خوشحال نشستم تو ماشین و پشت خواهر شوهر اینا را افتادیم ...رسیدیم به 4 راه که اونا باید مستقیم میرفتن و ما سمت راست که همچین که اونا رد شدن شوهرخان دور زدوبرگشت خونه!!!!

خیلی دعوای بدی بود

زنگ زدم بابام خانوم کوچیک و بیاره ...گفت نه خودتون بیاین دنبالش ...میخواست از دل شوهرخان در بیاره...

خلاصه با اون اوضاع خونه ام نمیومد بهتر بود...اینقد گریه کرده بودم که چشام وا نمیشد...سعی می کردم بخوابم اما شوهر خان یهویی شروع میکرد به غر زدن

حالا بچه که نمیمرد.......! اگه هم خورد زمین طوریش نشد با این کاری که کردی همچین میزنم تو سرش که ...!! اونوقت راضی بشی به تو پارک بودنش!!!

صبح روز بعد که پاشدم برم اداره دیدم قیافم خیلی ضایع است و مجبور شدم الکی!!!مرخصی بگیرم

شوهر خان داشت تندوتند صبحونه میخوردو یه خورده صحبت کرد باهام مثل اینکه حلش بهتر شده بود اما من دوباره اشکام ریخت و گفتم کار من اینقد بد نبود که اینطوری باهام رفتار کنید...

چرا گذاشتی تو اون جمع احساس تنهایی و ترس و بی پشت و پناهی کنم ؟؟؟؟

چرا نشستی و گریه هامو جلوی اونا تحمل کردی؟؟؟

...

گفت من همش به مامانم می گفتم که ولش کن چیزی نگو خوب ساکت نمیشد...

من اصلا ندیدم که تو داری گریه می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب چرا نشستی حرفاشو گوش کردی؟پا میشدی ازاونجا میرفتی!!!!

گفتم نشستم که ببینم تو غیرت داری یانه!

خلاصه  اونروز مامان که خونه نبود و رفته بود دنبال یه سری کار .بابام گفت ناهار بیاید اینجا و خودش سبزی پولو و ماهی گذاشت بود ...شوهر خان اول گفت میام ...بعد بامبول در اورد ...میگفت این چه حرفی بود بابات زد آبروریزی میاد میکنه؟!!!

و منم گفتم بعد 4 سال بابام یه حرفی که اونم توهین نیست زده....چون نگران خانوم کوچیک بوده ....پس من با این حرفایی که مامانت از اون اول تا حا لا و دیروز زده باید چیکار کنم؟

بالاخره رفتیمو ناهار ائنجا بودیمو بابام خیلی خوب برخورد کرد که از دلش دراد....بعد ناهارم به خاطر شوهرخان سریع برگشتیم خونه...

و جالب اونجاست که 3 روز بعد مادرشوهر زنگ زد به شوهر خان که خواهر شوهر بزرگی از اونروز غیبش زده و تلفن و موبایلا شونم جواب نمیدن یه زنگ بزن ببین کجان..

که معلوم شد به خاطر کارای اونروز مادر شوهر قهر کردن!!!و شوهرش اینقدر ناراحته که گفته تلفنم نزنید...

که هنوزم از اونروز شوهر خواهر شوهر که نرفته و خواهرشوهریم چند روز پیش یه عصر کوچولو رفته بود سر زده بود...

حالا پررو مادرش بهش گفته بودو اونم به من می گه که هفته دیگه جمعه دعوت ما پارک جنگلی...

برنامه ریزی شون طوری بود که روز تولد خانوم کوچیک باشه

من خودم میخواستم که اونروز همشونو دعوت کنم و سالاد الویه و دسر موزاییک و رنگین کمان و ... کلی دیگه ازاین چیزا که سورپرایز شن اما حالا.......

داد زدم سرش که مامانت ر*ی*ده رومن!!!!(معذرت میخوام منفجر شدم دیگه)

اونوقت میخواد دعوتش کنم که پزشو جلوی داماداش بده که اینهمه بهش حرف زدم اونوقت...

خلاصه کوتاه اومد...

اینقده اون چند روز حرص خورده بودم که سینم شدیدا درد می کرد ...گشتم و واسه خودم غده ام پیدا کردم توش...خیلی حالم  و مخصوصا حال روحیم خراب بود دیگه از ترس رفتم دکترو سنو ...

گفت مهم نیست یه سری کیسته !!

مامانم گفت آخه تو داری بچه شیر میدی و جوش زدی واسه همین سینت درد گرفته...

خلاصه تولد امسال خانوم کو چیکم بی سروصدا گذشت .....

بر باعث و بانیش لعنت!!!!

و دو هفته بعدش دوباره گفتن و حتی باباش 25 هزارتومن!!!!!!!!!  بهش داده بود که دعوت کنه....

خلاصه یه جمعه دیگم حروم شده از صبح زود مشغول آشپزی و کارام شدم.....

خواهر شوهر بزرگی که گفتن نمیان....

مرغ رب گوجه ای سرخ شده و برنج ایرانی مخلوط با یه ذره هندی که هم شکلش خوب شه و هم عطرش با روغن حیوانی و زعفران فراوان و ته چین و سالاد و کلی وسیله و دیس و لیوان و خلاصه کلی در دسر و همه چی ...

رفتیمو یه سکوی تمیز تو یه قسمت سایه و دوراز خاک و خل زیر درختا پیدا کردیم ...

وقتی مادر شوهر اومد نمیخواستم بهش سلام کنم وخواهر شو.هر خیکیه دومی و بچه هاشم با اونا بودن و سلام حال احوال کردیم و من  فقط یه سلام اخمالو به مادر شوهر گفتم و اونم باباد و اخم جواب داد

خلاصه از همون اول از همه چی ایراد گرفت تا آخر در حالیکه مطمئنم از حسادتش بود چون واقعا غذام عالی شده بود شوهرخان که کلی تعریف کرد بعدش ...

همه چیو خطاب به شوهرخان می گفت :

ما یه زیر انداز 12 متری و یه کوچکتر و یه موکت داشتیم و 2 تا بالش...

وای زیر انداز بیشتر میاوردی...

2سه تا پتو بالش میاودی...

که اینجا خواهر شوهری که دید ما صندوق عقب و صندلی عقب ماشینو جلوی پای خودمون تا سقف پره گفت وای دیگه هرچی رخت خواب دارن که نمیتونن بیارن هر کی خواست خودش واسه خودش بیاره!!

اول دفعه که در برنج و باز کرد گفت اصلا بو ندارن(اسم شوهرخان)!!!!!برنج ایرانی و زعفران و روغن حیوانی!!

بعد یه ذره نگا کرد و ته دیگات سوختن(اسم شوهرخان)!!!

بعد ناهار مهمونیه خواهر شوهری عصرش یکی رفت کتریشو از دستشویی!!! آب کرد و 4تا چایی ساه ریخت که فقط بعضیا خوردن!!!

 ما یه بانکه بزرگ آب برده بودیمو کتری و پیک نیک...

تو فلاکسم آب جوش ریخته بودم که بعد ناهار چای دم بدم..

بلافاصله بعد ناهارمادرشوهر رو به شوهرخان:یه چایی بریز...

من رو به شوهر خان :الان چای خشک ریختم دم بکشه...

مادرشوهر رو به شوهر خان با فریاد وای چرا از خونه دم ندادی و ....

من رو به شوهرخان : خوب می خواستم چای تازه دم بخوریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط   | 

جواب سلام ....

وسطای هفته بود که دوباره خانوم کوچیک حالمونو گرفت...

از شبش شروع کرد استفراقای شدید که نه آب می تونست بخوره و نه شیر...عصرشم اسهال بهش اضافه شد....با یه خورده دارویی که خودم میدونستم یه خورده خوددرمانیش کردم تا اینکه تب کرد اونم چه تبی....واسه همین عصرش بردمش دکتر همیشه خدام این بچه مریضیاش می خوره به تعطیلی و 5 شنبه ها و وقتی دکتر آدمیزاد پیدا نمیشه...

خلاصه یه متخصص پیدا کردیمو بردیمش درمنگاه...

اونم گفت ویروسیه و کلی دار و دوا و او ار اس و اینطور چیزام بهش داد و گفت مواظب تبش باشید که بالا نره خلاصه خیلی خیلی مریضی بدی بود بچه ای که این همه شیطون بود و از در و دیوار بالا می رفت همش افتاده بود یه گوشه فقط یه ذدره او ار اس و دوغ و اینطور چیزا رو با سرنگ به زور میریختیم به حلقش...

گفت 5 تا 6 روز طول میکشه اما خیلی طولانی شد حدود 14 روز !!!

منم واسه اینکه از تبش میترسیدم که اگه شب بالا بره چیکار کنم ، موندیم خونه مامانم اینا...

شوهر خان هم به خونوادش گفته بود چی شده ............ اما...........

به دستور احتمالا بانوی اول ....مهمونی خواهر شوهر بزرگی ....روز جمعه برگزار شد ...... و اونهم تو پارک جنگلی.....!!!!!

چون مادر شوهرمن فقط دوست داره اینور اونور بگرده و خوش بگذرونه...

حالا تو این گرما و بر عکس باد و خاک....

صبح جمعه شوهر خان گفت ...من گفتم خوب مینداختن یه روز دیگه که ما بتونیم بریم اگه واقعا دوست داشتن ما بریم ...

دیگه اینکه شوهر خان قرار شد بره و به منم گفت خانوم کوچیک و بزار پیش مامانت می ریم زود بر می گردیم....

تا اینکه دم ظهر خواهر شوهر بزرگی زنگ زد و احوال خانوم کوچیک و پرسید که بهتره ؟ یانه؟و گفت مهمونیمون یهویی شد!!!!!!!!!

و گفت البته شوهرشم از اونور اصرار می کرد که بیا بعد ناهار برگرد و این حرفا ...دیگه داشتم وسوسه میشدم ...اما دیدم اینجا خانوم کوچیک مریض و تب دار بیشتر بهم نیاز داره ....چون هیچی نمیخورد به غیر از یه ذره شیر خودم ......دیگه اینکه گفتم دلم میخواد بیام اما به خاطر خانوم کوچیک ...چیکار کنم....حالا ما که تو عید اومدیم و....از این حرفا... .

اونم گفت اگه تونستی و بهتر شد بیا...

شوهر خانم رفت که زود بر گرده ....اما نزدیک غروب زنگ زدو با هیجان میگه : تا الان همه با هم تو تا تیم شدیم و رفتیم پینت بال!!! و کلی با هیجان و نفس نفس تعریف می کرد!!!!!

منم از اینور اشکم در اومده بود ....که بالای سر خانوم کوچیک بی حال و مریض نشسته بودم و تو اون عصر دلگیر ...زنگ زده بود و از خوشی میگفت و دل منو آب می کرد!!!

حتی بعد اونم یکیشون نه مامان بزرگی و نه عمه های خانوم کوچیک زنگ نزدن حالشو بپرسن....

خوب بسه ..... این از اولیش....

شوهرخان با کمال پررویی اومده و میگه :

خیلی خوب بود ....هفته دیگه خواهر شوهر دومی و هفته بعدش ما!!!!!!(پس سومی که بزرگتره چی؟)

همه هم همونجا تو پارک جنگلی!!!

خدای من ...میخواستم خفش کنم....گفتم اولا مهمونی اولتون و که دیدم واسه همین نمیخوام تو دوره ای شرکت کنم ....اینم از این مهمونیتون که منم نبودم.... عیدم که خیلی وقته تموم شده....پیش هر کدوم یه عصر می ریم سر میزنیم و برمیگردیم تنهایی که شلوغ شلوغم نباشه.......

خلاصه وسطای هفته خودمونم یخورده از این مریضی ویروسیه خانوم کوچیک گرفتیم ...البته من خوددرمانی کردم و درظاهر طوریم نبود اما امان از دل درد و سر درد...

تا اینکه جمعه اومدو رفت...و خبری از مهمونی نشد...

بعدش فهمیدم به این دلیل که مادر شوهر تو مایه های همین مریضیه خفیف و گرفته ...من ...با اون حال و بچه مریض ...و شوهر خان که انگار که نه انگار.... خودشم فقط یه روز اینطوری شد که خوابیده بودو آه و ناله و رستاری منو میخواست...درحالی حتی دکترم نرفتیم

اونوقت دیدم زنگ زده به مامانش ... اون میگفت یه ذره دلپیچه دارم

شوهرخان میگفت: برو پیش فلان دکتر حتما و دل میسوزوند....

جمعه هم به همین دلیل کنسل شد...

درحالی که قبلش من به شوهر خان گفتم حالم بده جمعه نمیدونم بتونم بیام میگفت باید بیای...!!

مادر شوهر معمولا یه مدتی بود که تو خونه ما زنگ نمیزد و تک زنگ٬!!!! میزد به تلفن ویا مبایل شوهرخان تا اون زنگ بزنه بهش!!!!

بعد از اونور باهاش دعوا می کرد که زنت گوشیو برنمیداره!!!

یکی دوبار گفتم تمومش کنم...

تلفن زنگ زد. شماره ای که وقتی می بینم تنم می لرزه و ازش متنفرم...مادر شوهر بود....

گوشیو برداشتم .

من: الو
ــ الو ..(اسم شوهر خان) هست؟!!

من: سلام ..حالتون خوبه؟ نه خونه  نیست ...
- ترق(صدای گذاشته شدن گوشی)

وقتی شوهر خان اومد بهش گفتم ....عکس العمل؟! هیچی...!

یه بار دیگه .یکی دو روز بعد:

من: الو؟
ــ الو ..(اسم شوهر خان) هست؟!!

من دوباره : سلام ...خوبین؟ نه نیستش ..

ـــ کارش داشتم.....
ــ بهش بگو زنگ بزنه

من: باشه چشم .. سلام برسونید..

ــــ ترق!!!!!

دوباره با تمسخر و خنده و متلک و یه خورده ناراحتی البته طوریکه ناراحت نشه به شوهر خان گفتم....

عکس العمل؟ .....خنده !!!!

شد یه روز عصر که شوهر خان گفت جمعه باید بریم پارک جنگلی ...دعوتیم ...من گفتم بچه مریضه ... گفت باشه میخوام ببرمش و داشتیم سر این موضوع بحث می کردیم ... شوهر خانم میخواست خانوم کوچیک و برداره ببره بیرون ...بچه مریض که هنوز نمیتونست رو پا وایسه!!!

داشتیم باهم کل کل می کردیم که تلفن زنگ زد......

دیدم شماره نحسه..!
نمیدونم چی شد گوشیو برداشتم...
من با عصبانیت : الو؟
ــــ الو (اسم شوهر خان)هست؟

__ من در حال انفجار: گوشی!!

وبعد گوشیو انداختم روی بالشی که کنار شوهر خان بود.

شوهر خان گوشیو برداشت و فقط از این فاصله صدای جیغ جیغای مادر شوهر بود که می شنیدم...

وبعد تلفن از اونور قطع شد و شوهر خان عصبانی بهم گفت:

چرا سلام نمیکنی؟

منم عصبانی تر گفتم: واست که تعریف کردم تا حالا چندین بار زنگ زده و من سلام کردم اما جوابمو نداده...

چون جواب سلام واجبه گفتم دیگه سلام نکنم که بار گناهش سنگین تر نشه!!!!!!

شوهر خان عصبانیم گفت : اصلا چرا گوشیو برداشتی؟تو که هیچ وقت برنمیداشتی!!!!

و کلی سر این موضوع کل کل کردیمو بعد اون رفت بیرون....

وقتی واسه مامانم تعریف کردم اونم به بابام گفت ومن پرسیدم که کار بدی بود؟

و بابام گفت : نه اصلا....همون دفعه اول باید این کارو می کردی....!

کم کم دعوامون فروکش کردو تقریبا آشتی کردیم...

روز 5 شنبه بود که شوهر خان گفت فردا قرار شده بریم پارک جنگلی ...دعوت خواهر دومیش ....مهمونی عیدش!!!

منم گفتم :به من هیچ ربطی نداره ... من که بی خبرم و کسیم دعوتم نکرده....چطور هر وقت ما کاری داریم لیست شماره هارو میدن به من که زنگ بزنم دعوتشون کنم ؟ من نمیام.

کلی کار دارم که باید انجام بدم ...این چند روز که خانوم کوچیک مریض بود کلی کار عقب مونده دارم و فقط یه جمعه.....

نمیدونم عصر شوهر خان رفت بیرونو چیکار کرد که خواهر شوهری شبش زنگ زدو بهم گفت فردابیاین دیگه خوب؟

منم مجبور شدم که قبول کنم..

به شوهر خان گفتم یه خواهش ازت دارم...

خانوم کوچیک هنوز بعد این مریضی جون نگرفته و داره دندونم در میاره ...

پارک جنگلیم که از صبح تا عصر تو اوج گرما و افتابیم ...مامان حرفی که نداره بزاریمش اونجا ...

اما اون قبول نکرد و منم خیلی گیر ندادم...

روز بعدش بازم گفتم بچه رو نبریم گفت خودم مراقبشم...

خلاصه کلی خوشگل کردیمو رفتیم ...

یه خورده می ترسیدم که با مادر شوهر روبرو شم  سر جریان تلفن..

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط   | 

مهمونیه خونه دایییی جان!!!! داداش مادر شوهر!

سلام دوستای جیگر

سریع میرم سر ادامه مهمونیهای دوره ای.البته بگذریم که بعد از اولی یعنی خونه مادر شوهر تا چند روز عصبانی بودم و با شوهر خان جنگ و دعوا و قهر...

روز بعدشم (حااااچ خانوم )دستور فرموده بودند که من و شوهر خان و خانوم کوچیک و خواهر شوهر کوچیکه و شوهرش همراهیشون کنیم و بریم دیدن عید!!!! برادرشون ! دایی جان شوهر خان!.

یادتونه که چندبار گفتم به شوهرخان بریم دیدنشون اما اون منتظر دستور بود.

از دو روز قبلم اعصابم خورد بود و نمیخواستم قیافه مادرشوهرو ببینم و به شوهرخان گفتم نمیام...ما نریم...چرا دوتا خواهر بزرگت هیچ وقت نمیان و ...

میخواست تنها بره که مامانم گفت گنا داره برو باهاش ...

دایی جان!خیلی وضعشون توپه و کلیم بچه و نوه و ازینطور چیزا دارن...

کلا ازشون خوشم میاد مخصوصا زندایی...واقعا با شخصیتا و کلا خودشو خونواده و عروس و دامادها خیلی خوب با هم می سازن و هوای همو دارن...

هروقت من اونجا بودم عروساشم بودن و عین پروانه دوروبرشون بودن و البته اونام شدیدن هواشونو دارن و ....

خونشون خیلی بزرگه و ایندفعه رفتیم یه قسمتی نشستیم که رو بروی هم مبل قالی گذاشتن...

قبلش یه سلام باددار مادرشوهر بهم کرد و سعی میکرد جلوی بقیه ضایع نکنه که مشکل داریم باهم.

من وشوهرخان همیشه سعی می کنیم تو اینجور جاها کنار هم بشینیم و خانوم کوچیک بینمون تا کنترلش کنیم....

دایی و پدر شوهر و برادر شوهر نشستن یه طرف و مادر شوهر و منو زندایی و شوهرخان داشتیم میودمدیم اینور بشینیم ....که مادر شوهر گفت مردا برن اونور بشینن ما خانومام میشینیم این روبرو!!!!!!!!!!!

همه یخورده تعجب کردن و کسی چیزی نگفت و رفتن نشستن...

من یه نگاهی به شوهرخان که روبروم بود کردم و با خانوم کوچیک نشستم و داشتم سرگرمش میکردمو لباساشو در میاوردم...

دایی جان! و پسرهاش و بقیه ... خوب مادر شوهر و میشناسن و مجبورن در ظاهر با هم خوب باشن اما خیلی باهالن دلم میخواست اون پسر دایی شوهرخان که همیشه متلک مینداخت به مادر شوهرم میبود...

دایی جان گله کردو گفت امروز چندمه ؟ حالا میای دیدنم؟

یادتونه چقدر به شوهرخان گفتم بیا مازودتر بریم؟

چند لحظه ای نشستیم و شوهرخان دید من تنهامو خانوم کوچیک داره اذیت میکنه...

واسه همین پاشد اومد کنارم نشست!!!

تا نشست یهویی مادر شوهرم گفت : اااا گفتم مردا اونور بشینن!!!

یهویی دایی جان! داداشش با حالت تمسخرو تعجب و شوخی گفت :

چیه ؟ نمیتونی ببینی ؟ عجب مادر شوهری هستی ....مادرشوگری نکن!!!حالا نتونستی ببینی پسرت کنار عروست بشینه؟!!!


وای خدای من خیلی باحال بود ...

همه خندشون گرفته بود و مات و مبهوت بدجنسی مادرشوهر شده بودن....

مادرشوهرم هم شدیدا کم اورد و واقعا یه خورده  خجالت کشیدو خودشو جمع و جور کرد و من من کنان گفت:

نه بابا ، خوب یعنی گفتم مردا اونور باشن دیگه زنها این ور.....!!!

نه بابا....

بیچاره مادر شوهرا  !!!!!!

و اونروز من نگاه شیطنت آمیزی به شوهرخان کردم و اونم یه خورده کم اورده بود خنده ملیحی بهم کرد...

بعد چند دقیقه خواهر شوهر کوچکی آمد و با شوهرش کنار هم !!!! روی مبلای کناری نشستن !!!

ومادرشوهر بسی نگاههای تحسین آمیز به آنها می نمود!!!!!

و همه فهمیدند که دخترش و دامادش از این قاعده مردا اونور زنها اینور مستثنی هستند !!!!!

لحظاتی بعد پسر دایی شوهرم هم آمد و بین شوهر خان و شوهرخواهر شوهر نشست ...ایشون با خانوادشون خیلی محترمانه رفتار میکنه با زنش خیلی با احترام و با دختر و پسرش که دانشجو و خیلی با شخصیتن

اما در عین حال شدیدا شوخه

و البته یکی که همیشه توسط ایشون مورد شوخی قرار میگیره عمه جانش!!!!! یعنی مادرشوهره ...

اونروز وقتی مادرشوهرم با آب و تاب از هرچی تعریف می کرد اون یه تیکه ای مینداخت و مسخرش می کرد البتنه مادرشوهر که گرم صحبت خودش بود نمی فهمید

اما ، من کیف می کردمو می خندیدم از اونور شوهر خواهر شوهری یه نگاهی میکرد و به نشانه تمسخر مادرشوهری میزد زیر خنده و البته شوهر خان و خواهر شوهری سعی میکردند به روی خودشون نیارن و اما بازم خودشون خندشون می گرفت

خلاصه که اونروز کلی کیف کردم و روحیه گرفتم...

موقع رفتن هوابارونی و سرد شد و شوهرخان بهم گفت سریع بشین تو ماشین بچه عرق داره ...

یه بارم شوهر خان مراعات بچه رو کرد

که مادر شوهر وقتی داشت خودش سوار میشد رو به شوهر خان :

اینقده جوش بچه رو نزن!!! هیچ طوریش نمیشه ، نگاه کن (خواهرشوهر دومی) همه جا بچشو میبره اصلانم جوش نمیزنه لباسم تنش نمیکنه....!!!

که البته بچه هه یبار تو 2 ماهگی!!!!! سرماخورد!!و آنتی بیوتیکش دادن!!!!

و الانم مادرش میگه وزنش داره افت میکنه ....البته موقع تولد ۴ و خرده ای بود الانم تپلیه ...فقط نسبت به اولا یخورده لاغر شده.

حالا نمیدونم به توصیه های دکترا باید توجه کرد یا مامان شوهر!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط   | 

اولین دیدار با مادر شوهر بعد از حدود یک ماه ..... و بعد از پایان عید :

دوستای من سلام

شاید خیلیاتون دیگه حتی بهم سر نمیزنید چون اینقده دیر میام.....باور کنید نمیرسم....

الان اومدمو  یه خلاصه از جریانات مادر شوهر بنویسم

میدونید چند وقت پیش اومدم یه عالمه نوشتم اما مثل همیشه یه کپی نزدم و ....شانس من همش پرید.

بی خیال...  .

تنها فرد باقی مونده از خانواده شوهری تو عید امسال خواهر شوهر بزرگم بود که یه شب تو عید رفتیم پیششون.

(خواهر شوهر بزرگم مقدس ترین فرد مورد علاقه شوهرم است)فهمیدم که خواهر کوچکی هم به مسافرت نرفته

و هرچه به شوهرخان گفتم پیش اوهم برویم گفت فعلا لازم نیست!

اصرار کردن که از عصر بریم و شوهر خانم دیگه فامیلاش استثنا هستند و ما قبل از نماز مغرب رفتیم.همه چیز خیلی خوب بود شوهر خان داشت تو اتاق باپسرای خواهرش از این بازی های کامپیوتری می کرد و من و خواهرش و شوهرش تو حال بودیم ..خواهرش چند لحظه ای رفت تو آشپزخونه و من به شوهرش گفتم شما چرا نرفتید سفر همراه بقیه...گفت

صرفی نمی کرد ،اخلاقا باهم جور نیست. منم گفتم عیدی خداروشکر آرومه همه چی ...

گفت آره...و گفت: خواهر شوهری خدارو شکر خودش فهمیده که هروقت با اوناییم نتیجش دلخوری و بحث و دعواست و گفت خداروشکرخواهر شوهری خودش رفت و امداش و ارتباطش رو کمتر کرده و همه چیز آروم تر شده

و گفت مادر شوهری با خواهر شوهر دومی ریختن رو همو باهم شدیدا رفت و امد دارنو سرگرمن (و با همونام رفته بودن سفر)

بهم گفت که یه بار خونه مادر شوهری بوده و مادر شوهری زنگ زده به شوهر خان و گفته فردا ظهر بیا اینجا واست یه ناهار توپ درست کردم و....

خیلی خلاصه گفت حواست باشه که هروقت نیومد خونه و ناهار رفته اونجا کاری داشتن و بعدش یه فتنه توراهه!!!!!

که دیگه شوهر خان اومد تو حال و دیگه چیزی نگفت ...

اونروز خیلی خوب تموم شد و تا آخر شب اونجا بودیمو دور هم گفتیمو فیلم دیدیمو خندیدیم ... نه غیبتی بود پشت کسی و نه دلخوری و حرف و حدیثی...

به شوهر خان گفتم بیا پیش عمه و داییت هم بریم .گفت لازم نکرده تو چیکار داری به اونا!!!

(آخه منتظر مادرش و دستورات لازم بود)

.... مادرش آخر عید اومد و من نگران 13 بودم که خداروشکر خبری نشد و با فامیلای ما رفتیم باغ خالم جاتون خالی چلو کباب همونجا درست کردن که شوهرخان عاشق چلو کبابهای خالمه و کلیم فوتبال و وسطی بازی کردیم با پسردای و زنش و پسرخالها و دخترخاله ها و بقیه....

مامان بیچاره همش تو اتاق مراقب خانوم کوچیک بود و زنداییم هم بچه پسرشو نگه می داشت...

شبش هم آتیش بازیو کلی خوش گذروندیم و همه اینقده خسته بودیم که فرداش نرفتیم سر کار و مدرسه ایهام نرفتن مدرسه...

صبحش شوهر خان خانوم کوچیکو برداشت بره دنبال یه سری از کارای خونه واسه وام که باید با مامانش می رفت چون هنوز به اسم مادرشه ..

گفتم بذار امروز که خونه ام به خانوم کوچیک برسم اما اون بردش...

یه 2 ساعتی گذشت و من زنگ زدم که بچه تو ماشین تو آفتاب دنبال کارات خسته میشه الانم موقع غذاشه گفت میام.

یه نیم ساعت بعد بچه  گریونو رو با عصبانیت اومد گذاشت توخونه و گفت عجب غلطی کردم خراب کرده و کلی دعواش کرد...

دیدم ابروی خانوم کوچیکم قلمبه اومده بالا و پیشونیش خورده بود یه جایی!!!!!

شوهرخان فکر کرده که واقعا مادرش ازته قلبش نوه هاشو میخواد که اینطور نیست ...نه درست مراقبش بودن و سربچه ام معلوم نیست چی شده بود....حتی حاظر نشده بودن بشورن و عوضش کنن و از اون سر شهر فرستاده بودنش خونه و شوهرخان دوباره برگشته بود...

بچم خیلی اذیت شده بود..البته مادرشوهر ظاهرن خیلی می خوادتشو قربون صدقش میره!!!!

هنوز از دستورات و برنامه های شومش اطلاعی نداشتم.

شوهرخان هنوز نیامده بود که با دعوا گفت برو موهای بچه رو کوتاه کن تو چشماشن!!!!!

حالا بچه خسته میخواست بخوابه!!!!

(دستورات مافوق بود احتمالا....چون معتقدند که موی بچه اگه تو پیشونیش باشه پیشونی بچه پر مو میشه!!!!!)

به خاطر اینکه حوصله اعصاب خوردی نداشتم(با توجه به ورود بانوی اول ، و تاثیراتش بر روی شوهر خان که دوباره همه چیز عوض شده بود...غرغر ...نق نق ...دادو بی داد....)

رفتم موهاشو کوتاه کردم ...عصر از چه موقع شوهر خان مارو سوار ماشین کرد و رفت دنبال کاراش که بچه خسته ام هی بهونه می گرفت و اذیت میکردو اونم داد و دعوا....

تا اینکه بعد از چند ساعت!!!!!!!!! مقدمات (کارهای شوهر خان به دور شهر) فرمان ماشین مارا به سمت خانه مادر شوهر هدایت نمود!!!!!!!!!!!!

ومن لبریز از دلهره با وجود قهر مادر شوهر و ندیدن او از 12 اسفند (شب قبل از بله برون خواهرم )تا همانروز یعنی 14 فروردین ....

واصلا دلم نمیخواست برم و از یه طرف دیگه گفتم بی خیال ببینم چیمیشه به خاطر شوهر خان

و عصبانی بودم به خاطر تمام مقدمه چینیهای آزار دهنده واسه رفتن به اونجا

و یه خورده غر غر هم زدم....

بعد فهمیدم که همه بچه هایش را انشب دعوت نموده!!! جهت دید عید و خدارحم کند با بازدید ها!!!

دم در که رسیدیم وجودم سر شار از دلهره و نفرت شد .... گفتم منم باید بیام؟؟!!! گفت : تو میتونی بری خونه مامانت بعدش بیای دنبال ما !!!! و من واقعا دلم میخواست اینکار و بکنم ....و همچین نشستم پشت ماشین که برم .... درب خانه را باز نمود و با لحنی تمسخر آمیز گفت ماشینو بیار تو!!!!!!

با اکراه به داخل رفتم و......

÷در شوهر و مادر شوهر توی حال روی زمین جلوی تلویزیون نشسته بودند...من ÷شت سر شوهر خان و خانوم کوچک داشتم می رفتم تو ...توی ÷له ها با التماس به شوهر خان گفتم: نه من نمیام ، می ترسم!!

اما اون گفت بیا بابا...

با اندکی تاخیر رفتم داخل ...صدای ملچ ملوچ بوسهای مادر شوهر بر روی خانوم کوچک را می شنیدم.... گفتم وای چطور این صورت آلوده و نفرت انگیز را ببوسم؟خدا یا کمکم کن لااقل از این مورد نجات پیدا کنم...

رفتم داخل پدر شوهر با حالتی سلام کرد و چشم چرخاند و باد داشت...و روی زمین نشسته بود

بعد رسیدم به مااااادر شوهر!!!!!

چهار زانو روی زمین نشسته بود و خم شده بود و روسریش را مچاله کرده بود و جلوی صورتش گرفته بود و قبل از سلام و تبریک عید و اینطور چیزا گفت : من سرماخوردم!!!!!!

در دلم برق امیدی روشن شد و گفتم کاش چیز دیگری از خدا خواسته بودم(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!!!)

بعد با باد و اکراه سلام و تبریکی گفتیم و من رفتم روی مبل نشستم ...

خانواده خواهر شوهر بزرگم تا ان لحظه امده بودند...

شوهرخواهر شوهرم از این رفتار ها بدش میاد و اخماشو کشیده بود تو همو سرشو انداخته بود پایین و سرگرم مجله بود...

کم کم الباقی نیز به ما پیوستند

من هم خودم را سرگرم نمودم ...کنار خواهر شوهر کوچکی نشستم و حال و احوال و گفت چرا ÷یش ما نیومدید ومن گفتم چند بار به شوهر خان گفتم و او نیامده و گفتم حتی گفته ام که خونه عمع و داییت هم برویم...کمی هم بچه کوچک خواهر شوهر دومی را بغل نموده و با او سرگرم شدم و گذاشتم تا خانوم کوچک هر چه دلش میخواهد بریزد و بپاشد و اذیت کند...

شیرینی مادر شوهر : آماده از بیرون گرفته بود از این سینی های گر پلاستیکی سفید ، سه رنگ شیرینی توش بود ، همشون گرد و شکل نون برنجی بودند ... سفید ، رنگ نوخودی و قهوه ای !!!!

 و یه خورده تخمه که همینطور توی چندتا ظرف دورو بر پخش و پلا بودن ...

شوهر خواهرشوهر کوچک هم با باد و اخم درهم که نشانه نفرتش از مادر زنش بود ساکت برای خودش نشسته بود...

موقع شام رسید و مادر شوهر اعلام نمود که قصد ندا شته و یهویییییی !!!!! سر شب تصمیم به برگزاری میهمانی عیدش نموده...!!!

برنج هایش دمپخت ، درون پلوپز و همه بر روی هم برای این تعداد له شده بودن.... و مرغ که تکه های آنرا توی یک ماهیتابه بزرگ چپانده بود و توی فر گذاشته بود....سالاد و ماست هم در کار نبود!!!!

فقط دوغ محلی که برادر شوهر در راه بازگشت از سفر سه روز پیش گرفته بود...آنهم در لیوان یکبار مصرف!!!!!

مرغهایش هم به قدری آب داشتند که مثل آبگوشت !!! دو سه تا کاسه گذاشتند سر سفره !!! جهت کسانی که آب مرغ!!! دوست دارند...

غذا را ظرف مینمود و البته من در اینسو ی سفره دور از چشمانش بودم و مرا نمیدید...اما شوهرخان و خوهر شوهرم بسی هوایم را داشتند....!!!

سفره توسط بچه ها جمع شد و خواهر شوهر ها + مادرشان به سمت آشپزخانه رفتند..و من بر روی مبل نشستم و اطراف را می نگریستم ....

خانوم کوچک اذیت می کرد و پدر شوهر به من گفت شما فقط این بچه تونو بگیرید...

که شوهر خان مرا صدا نمود و گفت زشته برو یه سری تو آشپزخونه بزن...

من گفتم خیلی پررویی ....اینهمه مامانت کم مهلم میکنه برم چی بگم چیکار کنم ...گفت به خواهرانم تعارفی بزن و البته این اصرارش جهت ترس از غرزدنهای مادرش در بعدها میبود....

ومن هم به همین دلیل میخواستم حالشو بگیرمو نرم کمک!!!!

اما به خاطر خواهر شوهرانم رفتم و خانوم کوچک را به او سپردم....

طبق معمول در آشپزخانه بعد از صرف غذا:

خواهر شوهر بزرگی ظرفهایی که شسته می شد را از کنار ظرف شو به روی کابینت کناری جابه جا مینمود!!!!!!

خواهر شوهر دومی با اکراه و سختی بسیار ظرفها را ریکا مالی می کرد..... و خواهر شوهر کوچکی آنها را کمی زیر آب میگرفت و بدون اینکه دستی در آنها بکشد تا از وجود ریکای مضر !!! پاک گردند میذاشت کنار ...و مادر شوهر هم کمی به اطراف ور می رفت و من را ندید....توی آشپزخانه فرش است که قالی طرف ظرفشو را جمع کرده بودند ، دمپایه ها را پوشیدم و تعارفی نمودم ..

خواهر شوهر کوچکی گفت: نه الان تموم میشه.....

بزرگی گفت میخوای سافی کنی؟

ومن نگران بودم چون فردا از بین آنها من!!! باید سر کار می رفتم و بچه ام را اول صبح میکشاندم به خانه مادرم ... و انروز مرخصی گرفته بودم که روز بعد مثل ادمیزاد بروم سرکار....

و همچنین از باب مهره های گردن و مچ دست که خودتون بهتر میدونیدبه خاطر کار زیاد با کامپیوتر (باور کنید ناز نمیارم واقعا مشکل دارم و نمی تونم کار زیاد اینطوری انجام بدم و خودمم وقتی مهمون دارم در طی چند روز کم کم و یا با کمک یکی دیگه باید ظرفامو بشورم  تا یه مدت از کار نیافتم)

در این افکار بودم و بی مهری های مادر شوهر که برم سر جام بشینم چون تعارفم را کرده بودم

که ناگهان تنبل چاق تن پرور!!!! دومی گفت بیا یه خورده تو بشور من میام زود!!!!

ومن گفتم باشه من آب میکشم!!!!(چون به روش آنها کار ساده ای بود)

اما کوچکی گفت من آب میکشم!و من شدم مامور سابییدن ظروف!!!!!

دومی که دیگر نیامد ومن هرچه میشستم تمام نمیشد....آخرین قسمت یکی از سریالها بود که من نمیتونستم به خاطر اداره فردا ببینم و البته خواهر شوهر مشتاقم گفت شروع که شد صدام کنید....

و سریال شروع شد و مادر شوهر همش خطاااااب به کوچکی میگفت بیا برو کنار خسته شدی!!!!!!

ومن !!!! همچنان میسابیدم!!!

حتی یک نفر نمیامد تا ظرفها را از روی زمین بذاره توی ظرف شو ....کوچکی به بزرگی گفت اینارو بیار بزار بالا و اون خیلی معصومانه گفت: با خنده چیکار کنم کفش نیست!!!! و من ظرفها را می اوردم و می ساییدم و مادر شوهر همچنان به دخترش میگفت : مبادا خسته شی و فیلم شرو ع شد و دیگر کسی نبود که ظرفهای شسته را از زیر آب رد کند و خواهر شوهر بزرگی سریع مشغول جاروزدن اطراف آش÷زخانه شد و من ماندم و دیگ و قابلمه ها و ظرفهای گنده و چرب اصلی و با عصبانیت تند و تند آنها را می شستم و کتف و گردنم داشت تیر میکشید و شوهر خان هم فراموش کرده بود که من هم هستم!!!!

در اخرین لحظات که ظرفها داشت تمام میشد بزرگی امد و گفت برو بشین دیگه خسته شدی!!!!!!

ومن در اواسط نزدیک به پایان سریال رسیدم و میوه آوردند: دو تا هندونه تو یه سینی گنده

که هر دو سفید از کار درامدن و غیر قابل خوردن!!!!

در همان لحظه که تازه میخواستم خستگی در کنم ÷در شوهر که خانوم کوچک کنارش چندتا تخمه برداشته بود گفت: مامانش!!!! نیگا کن ÷وستا رو ریخته روزمین ...مامانش!!!! بیا !!!!بیا !!!!

ومن نزدیک بود منفجر شوم چون بچه ها همه جارا به گند کشیده بودند و خانوم کوچیک نمیتواند و تخمه خور نیست میخواستم فریاد بکشم : چیه مهمونی دادی ظرفاتو شستم ،میخوای جاروهم بکنم برات!!!

و بعد از فیلم خواهر شوهر ها به بهانه مدرسه بچها رفتند و کوچکی هم شوهرش گفت پاشو بریم و من نگاهی به شوهر خان کردم که شلوار راحتی پوشیده بود و لمیده بود و جلوی تلویزیون از خود ÷ذیرایی می کرد و حالی می برد!!! گفتم بریم ؟

گفت حالا بزار یه خورده مردان آهنین!!!!! ببینم که تا اونروز یه موقع هاییی یه خورده دیده بود!!!! و من در حال انفجار بودم...که مادر شوهر جارویش را گفت تا پسر کوچکش بیاورد و همراه با شوهرخان خانه اش را از اثار هر گونه مهمانی پاک نمودند

ظرفها شسته و جاداده و همه جا حتی زیر میز و مبلها جارو شده ....

پسر در کنار پدر نشسته بود و خانوم کوچیک خسته و خواب الود و بی تابی می کرد...

من هم درب و داغون و دلم لک زده بود واسه چای!!!

مادر شوهر آمد و خطاب به پسر و شوهرش چایی میخورید؟

اونام گفتند آره و رفت 3تا!!!!!! چای ریخت :خودش شوهر و پسرش !!!! وقتی گرفت جلوی شوهرخان ÷شتش به من بود و شوهرخان مخصوصا گفت : خطاب به من: چایی میخوری؟

و من بدون اینکه مادرش بفهمه سرم را تکان دادم ...

اما مادره از ÷سرش هم خجالت نکشید و برای من چای نیاورد...

بالاخره وقتی که خانوم داشت میخوابید شوهرخان بلند شد و ÷یش من که لباس خودم و خانوم کوچک را پوشیده بودم و منتظر بودم آمد و گفت را نزدیکه زنگ بزن خانوم کوچیکو بزاریم خونه مامانت که صبح اینهمه راه نیایم ...

نصف شب بچه را گذاشتیم

ومن توی راه دیگر منفجر شدم و خودم را به شکل جیغ و داد و فریاد !!!! بر سر شوهرخان خالی نمودم.....

و در آخر خونسردانه گفت ولش کن !!!! راست میگی!!! اما حالا که طوری نشده!!!!!


و این هم از اولین دیدار ما

تا همین جا باشه چون دیگه انگشت و گردن و کتف برام نموند ادامه بدم.....

تا بعد که ماجرای دوروز بعد !!! از انروز !!! رفتن به خانه دایی جان شوهر خان !!!!!!

و آغاز مهمانی های دور ه ای عید(البته بعد از عید) و اتفاقات افتاده در مهمانیها !!!!! را برایتان بگویییم.







+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط   | 

تولدت مبارك خانوم كوچولو...

سلام دوست جونيا


يه سلام گنده مخصوص واسه همه شما دوستاي گل با معرفتتتتت ت...   .

درسته

فردا تولد خانوم كوچيكمه ...

يعني 17 ارديبهشت .

از يه طرف خوشحالم به خاطرش ..

و به خاطر اين نعمت كوچولو ...

كه خدا قابل دونست و بهم دادش..

وشكرگزارم...

واز خدا مي خوام كه هميشه سالم و سلامت باشه و زندگي خوب و پرباري داشته باشه...

ميخوام خدا بهم ببخشتش و برام حفظش كنه...

و ميخوام كه باشم تا براش مادري كنم...

اميدوارم خدا صلح و آرامش و دوستي رو توزندگيمون حاكم كنه ، كه اين كوچولو با آرامش بزرگ شه...

خدا بچه هاي همه رو بهشون ببخشه و سالم و سلامت حفظشون كنه...

مخصوصا بچه هاي شما دوست جونيا ....

البته اگه بچه داريد...

واگه نه ...

وقتي كه بچه دار شديد...

از همتون ميخوام كه شما هم برامون دعا كنيد و مخصوصا خانوم كوچيك ..

واسه سلامتيش...آرامش.... زندگيش....و خانوادش.....و....هردعاي خوب ديگه اي كه مي دونيد و واسه بچه هاتون داريد.....

خداجونم شكرت........

دوست جونيا حالا يه خورده درد دل يواشكي ...

ميدونيد اين موقع سال علاوه بر خوشحالي يه خورده تو فكرم ..اين دومين ساليه كه خاطرات تولدشو به ياد ميارم...

چرا بايد تو اين روزاي خوب ...ياد لحظه لحظه هاي گريه ها و درد هام توي اونروزها بيفتم؟

فقط واسه غرور و بي منطق بودن يه عده ...؟!!

الان هيچي نميگم ....فقط ميگم كه خدا جون تو هستي ...خودت از دلم با خبري...فقط خودت.


وشرمنده ام ....از خانوم كوچيكم ....

كه توي اين دوسال شيردهي همش شير حرص و جوش بهش دادم ...شير غم و غصه....

واقعا شرمنده ام.... نميخواستم اينطوري باشمو ميخواستم بزنم به بي خيالي ...اما...

دليلشو ميدونيد...

بازم هيچي ....خدا جون ....خودت...

يه خورده مي ترسم ....البته بيشتر از يه خورده....

چطوري از شير بگيرمت؟؟!!

كوچولوي من ...كه اينقده وابسته اي ...چيكارت كنم...يه چيز طبيعيه ....اما....دلم نمياد...

چطوري غصه دارت كنم .... وقتي مياي پيشم ....چطوري بهت ..... نه .... بگم؟؟؟!!!

اونوقت تو تو دل كوچيكت چي فكر ميكني؟؟...كه خيلي بي رحمم نه؟؟؟!!!

عزيزم ....!!

واسه خودمم سخته....دلم تنگ ميشه واسه اين لحظه ها .... كه مياي تو بغلمو ....اينقده معصومانه...و با اشتياق .......

اين لحظه هاي معنوي و با شكوه....

داره تموم ميشه ...

خدا قبول كنه ازم...

و منو ببخشه...... اگه يه موقه هايي تو اين حال .... فكرهاي بد تو ذهنم بوده   :   نفرت  ، غم ، غصه ، بدوبيراه، نفرين ، و .....

خدايا ....اثر اين بديهارو از وجود خانوم كوچيكم پاك كن....

ممنونتم...

بهمون كمك كن تا اين دوره هم بگذره...

واسه خودمم مي ترسم ....كه ميگن با از شير گرفتن بچه يه مدت درب و داغونيم...

پس همتون دعا كنيد...

از بلفي جون خبري ندارم.....شايد اين روزا مامان شدي ..... درهر صورت تو اين لحظه هاي ناب دعا كن واسم

از شهرزاد خانومم معذرت ميخوام و همين جا روز معلم و بهش تبريك ميگم

و آرزوي سلامتي دارم براي تك تك تون ( جوجوك، مهتاب، مريم، خانوم دكتر، مارگزيده!،صميم ، رويا ، منصوره خانوم ، مهرو ، سارا، - اين دوستا تو لينكام بودن - + چندتا ديگه از دوستام كه هميشه ميان و نظر ميدن اما من هنوز لينكشون نكردم ، مثلا ..... ، و 



و ممنونم از همراهياتون

واينكه دغدغه ها و مشكلات هممون تموم شه

وهمه وبلاگهاي شاد داشته باشيم

...

واي ...يه جورايي شدم مثل سال تحويل .... حسم از دستم در رفت ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط   |